تبليغاتX
خاتم الانبیاء
دشمنان سر سخت پیامبر

به طور خلاصه دشمنان پیامبر را می توان به شرح زیر نام برد :
1- " ابو لهب " که همسایه پیامبر بود و هرگز دست از دشمنی با وی برنداشت .
2- " اسود بن عبد یغوث " او مسخره چین بود و هرگاه از مسلمانان کسی را بی پناه و تهی دست می دید می گفت این تهی دستان خود را شاهان روی زمین می بینند و..... ولی اجل مهلتش نداد که ناظر به اوج رسیدن مسلمانان باشد .
3- " ولید بن مغیره " مرد سالخورده و ثروتمند قریش بود .
4- " امیه " و " ابی " فرزندان " خلف " که روزی " ابی " استخوانهای پوسیده و نرم شده مردگان را آورد و از پیامبر پرسید آیا خدای تو می تواند استخوانها را زنده کند ؟ و در جواب وحی بر پیامبر نازل شد که بگو همان پروردگاری که در آغاز آنها را آفریده است ، زنده خواهد نمود .
5- " ابوالحکم بن هشام " وی را بدلیل عنادی که با اسلام داشت " ابو جهل " می خواندند . او و آن دو برادری که در بالا ذکر شد در جنگ بدر کشته شدند .
6- " عاص بن وائل " او پدر عمر وعاص است که رسول خدا را ابتر می خواند .
7- " عقبه بن ابی معیط " که آنی از آزار و دشمنی با مسلمانان راحت نمی نشست .
و گروهی دیگر به نام " ابوسفیان " بودند که در تاریخ به طور کامل ضبط و خصوصیات آنها ذکر شده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/01ساعت 4:40  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
ابوذر نخستین منادی

در زمانی که ابوذر ایمان آورد پیروان اسلام پنج نفر بودند ،بر حسب ظاهر در برابر ابوذر جز این راهی نبود که ایمان خود را پنهان کند ولی روح پر جنب و جوش او گویی برای این آفریده شده بود که همه جا بر ضد باطل و کفر علم مخالفت برافراشته ، با انحراف و کجروی به مبارزه برخیزد و چه باطلی از این بزرگتر که مردم در برابر یک مشت چوب وسنگ سجده وکرنش کنند ؟!
پس به پیامبر گفت من چه کنم و چه وظیفه ای دارم ؟ پیامبر فرمود : تو می توانی مبلغ اسلام در میان قبیله خود باشی اینک میان قوم خود برگرد تا دستور من به تو برسد .
ابوذر گفت به خدا سوگند باید پیش از آنکه به میان قوم خود برگردم ندای اسلام را به گوش این مردم برسانم و این سد را بشکنم _ سد ممنوعیت شعار اسلام و آیین یکتا پرستی در مکه . و پس از آن هنگامی که قریش در مسجدالحرام بودند وارد مسجد شد و با صدای بلند و رسا شهادتین را به زبان آورد . و در پی آن قریش حلقه انجمن را شکستند به سوی او حمله بردند و با بی رحمی آنقدر کتک زدند که بیهوش نقش بر زمین شد . خبر به عباس عموی پیامبر رسید و خود را سریع به آنجا رسانید و برای نجات ابوذر دست به تدبیر لطیفی زد و گفت : شما همگی بازرگان هستید و راه تجارت شما از میان قبیله غفار می گذرد پس اگر او کشته شود فردا تجارت قریش به خطر می افتد و هیچ کاروانی نمی تواند از میان این طایفه بگذرد !. و قریشیان دست از سر او برداشتند . فردای آن روز دوباره همین اتفاق تکرار شد و عباس او را بار دیگر نجات داد . اگر عباس نبود معلوم نبود ابوذر بتواند از چنگال مشرکان نجات پیدا کند . شرح دیگری از مبارزات وی این بود که روزی ابوذر زنی را در حال طواف به دور کعبه ، دو بت بزرگ عرب ، به نام ساف و نائله را که در اطراف کعبه نصب شده بود ، خطاب نموده درد دل می کند و با سوز و گداز خاصی حاجات خود را از آنها می خواهد !.
ابوذر که از نادانی زن ناراحت شده بود به او گفت که این دو بت را  به ازدواج هم در آور !. زن از سخن وی ناراحت شد و فریاد زد : تو صائبی هستی ! که با فریاد زدن زن ، جوانان قریش بر سر ابوذر ریختند و او را زیر کتک گرفتند . ولی گروهی از قبیله ابی بکر به یاری او شتافتند و از چنگال قریش نجات دادند .

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 21:56  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
آزار مسلمانان

با نمونه های صبر و استقامت پیشوای مسلمانان آشنا شدیم ،بردباری و ثبات هواداران او که در محیط مکه (مرکز حکومت شرک و بت پرستی) بسر می بردند نیز جالب توجه است که در ینجا با چند نمونه آشنا می شویم :
1-  "بلال حبشی " پدر و مادر وی به حالت اسارت وارد جزیره العرب شده بودند که بعدها موذن رسول گرامی شد ، غلام " امیه بن خلف " بود که از دشمنان سر سخت اسلام بود و در ملاء عام بلال را شکنجه می داد ، او را بر روی ریگهای داغ می خواباند و سنگ بسار بزرگ و داغ را بر روی سینه وی می گذاشت و از او می خواست تا دست از خدای محمد بردارد و لات و عزی را بپرستد ولی او در جواب با کلمه ای که بیانگر روشنگری او بود می گفت : " احد ، احد "( خدا یکی است ) و... ( طبقات ابن سعد ج/3-233 )  در جنگ بدر که نخستین جنگ اسلام بود امیه با پسرش اسیر شد و با اصرار بلال که آنها را پیشوای کفر می دانست پدر و پسر به کیفر اعمال خود رسیدند و کشته شدند .
2- " فداکاری عمار یاسر و پدر ومادر او " عمار ووالدین وی در خانه ارقم به اسلام ایمان آوردند روزی که مشرکان آگاه شدند در آزار وشکنجه آنان کوتاهی نکرد . آنان این سه نفر را در گرمترین مواقع وادار می کردند تا خانه راترک کنند و در زیر آفتاب داغ و باد سوزان بیابان به سر ببرند تا آنجا که یاسر در آن میان جان سپرد ، روزی همسر وی سمیه در این خصوص به ابو جهل پرخاش نمود و او هم با بی رحمی تمام ، با نیزه اش به قلب وی نشانه رفت او راشهید کرد . پیامبر که ناظر این منظره بود با چشمهای اشکبار رو به آنها کرد و فرمود : " ای خاندان یاسر ! شکیبایی را پیشه خود کنید که جایگاه شما بهشت است ." پس از آن مشرکان نسبت به عمار شدت عمل به خرج دادند تا آنجا که عمار ناگزیر شد در ظاهر از اسلام باز گردد ولی خیلی زود پشیمان شد و به سوی پیامبر روانه شد و جریان را گفت و پیامبر فرمود : آیا تزلزلی در ایمان باطنی تو رخ داده است . وی گفت قلبم لبریز از ایمان است . رسول خدا فرمود :  کوچکترین ترسی به خود راه مده ، برای رهایی از شر آنان ایمان خود را مستور بدار . و این آیه در موردایمان عمار نازل شد : مگر آنکس که مورد اکراه قرار گیرد ولی قلب او از ایمان سر شار باشد . ابو جهل تصمیم گرفت خاندان یاسر را که بی پناه ترین افراد بودند شکنجه کند پس دستور داد که آتش و تازیانه آماده نمایند و یاسر و عمار وسمیه را کشان کشان به آنجا برد و با نیش خنجر و آتش برافروخته و نواختن تازیانه آنها را زجر دادند . که به شهادت سمیه و یاسر انجامید و جوانان قریش با تمام داشتن اتحاد منافع و نظر نتوانستند این منظره را تحمل کنند و عمار را با تن مجروح از زیر شکنجه ابو جهل نجات دادند تا بتواند جسد پدر و مادرش را به خاک بسپارد .
3- "عبدالله بن مسعود "وی کسی بود که قرآن را با صدای زیبا و دلنشین در مسجدالحرام خواندتا بر دل مشرکان قریش بنشیند ، به محض اینکه مشرکان این آیه ها را شنیدند رعب عجیبی آنان را فرا گرفت و برای جلوگیری از ندای آسمانی همگی از جای برخاستند و وی را آنقدر کتک زدند که خون از سر و روی او جاری شد و او پیش یارن پیامبر برگشت ولی خوشحال بودند که بالاخره ندای جانفزای قرآن به گوش دشمنان رسید .
4- " ابوذر "وی بدلیل اینکه چهارمین نفر بود که به اسلام رو آورد از سابقین بشمار می رود که به گفته قرآن این افراد مقام و موقعیت بزرگی دارند و کسانی که پیش از فتح مکه اسلام آوردند با کسانی که پس از فتح مکه و پس از نفوذ اسلام ایمان آوردند از نظر فضیلت و مقام معنوی یکسان نیستند . (سوره توبه/100)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 11:28  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
دیگر تلاشهای قریش

(تطمیع پیامبر )
 پس از اطمینان قریش به اینکه ابوطالب به برادر زاده خود علاقه و ایمان عجیبی دارد پس دست به نقشه دیگری زدند تصمیم بر آن شد که "محمد " را با پیشنهاد مناصب و ثروت و زنان زیبا و پری پیکر تطمیع  کنند تا از دعوت خود دست بردارد . پس به خانه عموی پیامبر رفته (در حالی که برادر زاده او کنارش نشسته بود ) پس از گفتن سخنان تکراری قبل گفتند : ........ اگر دلیل او برای اینکار تهی دستی و نیازمندی است ما ثروت هنگفتی در اختیار او می گذاریم و هر گاه طالب منصب است ما او را فرمانروای خود قرار می دهیم و سخنش را می شنویم و هر گاه بیمار است و نیاز به معالجه و طبیب دارد حاذقترین اطبا را برای مداوای وی احظار می کنیم و ......
 عموی پیامبر رو به او کرد و گفت بزرگان قوم می خواهند که دست از عیبجویی بتان برداری تا آنها تو را رها کنند . فرمود : " من از آنان چیزی نمی خواهم و در میان این چهار پیشنهاد یک سخن از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کرده و غیر عرب را پیرو خود قرار دهند " ابو جهل گفت ماحاضریم به ده سخن از تو گوش دهیم . پیامبر فرمود : " یکتا سخن من اعتراف به یکتایی پروردگار است " و آنان بی اختیار گفتند سیصدو شصت خدا را ترک کنیم و خدای واحد را بپرستیم ؟!
(شکنجه ها و آزار پیامبر )
پس از پاسخهای منفی و سخن معروف پیامبر در جواب آنها که اگر خورشید را در دست راست من و ... یکی از فصول سخت زندگی وی آغاز شد .  قریش که تا پیش از آن برای ایشان احترام  قائل بود ، بدلیل نقش بر آب شدن نقشه های اصلاح طلبانه اش پس از آن دیگر نه تنها احترامی برای ایشان قائل نبود بلکه تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده از ادامه راه باید جلوگیری نماید ، پس با مسخره و استهزا ، آزار و اذیت ، تهدید و ارئاب اورا در فشار گذاشتند . برای نمونه جریانی را در رابطه با ابو جهل نقل می کنم : فرعون مکه "ابوجهل" روزی در محفل قریش گفت : شما ای گروه قریش می بینید که محمد چگونه دین و آیین ما را بد می شمرد و ما رابی خرد قلمداد می کند بخدا سوگند فردا در کمین می نشینم و سنگی را کنارم می گذارم ، هنگامی که محمد سر به سجده گذاشت ، سر او را می شکنم . فردای آن روز که پیامبر میان " رکن یمانی " و " حجر السود " برای نماز ایستاد گروهی از قریش او را زیر نظر گرفتند تا شاهد این اتفاق باشند . تا پیامبر سر به سجده برد دشمن دیرینه او از کمینگاه برخاست و نزدیک آمد ولی ناگاه رعب عجیبی در دل او پدید آمد ، لرزان ترسان به سوی قریش باز گشت و با صدای لرزان که حاکی از ترس بود گفت : منظرهای در برابرم مجسم شد که در تمام عمرم ندیده بودم . از این جهت منصرف شدم . نمونه های آزار قریش باذکر نام آنها در (تاریخ کامل ج 2/ 47 ) ذکر شده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 11:24  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
قریش برای بار سوم پیش ابو طالب می رود

سران قریش پریشانتر از قبل به فکر چاره بودند و با خود گفتند چون ابوطالب " محمد " را به فرزندی برگزیده ، او را حمایت می کند پس بهتر است زیباترین جوانان خود را نزد او برده تا به پسری برگزیند ودست از حمایت "محمد " بردارد . پس برای بار سوم نزد ایشان رفته و در خواست خود را با گله ها و تهدید گفتند . و ابوطالب در حالی که خون غیرتش به جوش آمده بود با چهرهای برافروخته بر سر آنها داد زد و گفت : بسیار بد معامله ای با من انجام دادید من فرزند شما را در دامن خود تربیت کنم ولی جگر گوشه خود را بدهم تا او را اعدام کنید ؟! به خدا سوگند هرگز این کار شدنی نیست و .......
مطعم بن عدی از میان برخاست و گفت : پیشنهاد ما بسیار منصفانه بود ولی تو هرگز آنرا نخواهی پذیرفت . ابوطالب گفت : هرگز از در انصاف وارد نشدی و بر من مسلم است که تو ذلت مرا می خواهی و می کوشی که قریش رابر ضد من بشورانی ولی آنچه می توانی انجام بده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 11:17  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
استقامت و شکیبایی پیامبر (ص)

تماسهای خصوصی رسول گرامی پیش از دعوت عمومی فعالیتهای خستگی ناپذیر آن حضرت پس از ندای عمومی ، سبب شدکه یک صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف کفر وبت پرستی پدید آید ، با آشنا شدن افراد تازه مسلمان با مسلمانان پیش از دعوت همگانی ، زنگهای خطر در تمام محافل کفر به صدا در آمد ، البته در هم کوبیدن این نهضت نو بنیاد برای سران کفر کار سهل و آسانی بود ولی چون مسلمانان از یک قبیله نبودند بلکه از هر قومی تعدادی به اسلام گرویده بود از این جهت تصمیم قاطع در باره چنین گروهی کار آسانی نبود . سران قریش با مشورت قرار گذاشتند بنیان گذار این نهضت را از بین ببرند ، گاه با تطمیع وارد شوند گاه با تهدید وآزار و گاهی با وعده های رنگارنگ او را از دعوت باز دارند ،اینها برنامه دهساله قریش بود که سرانجام تصمیم به قتل او گرفتند و وی با مهاجرت به مدینه نقشه آنها را بر هم زد .
عموی پیامبر در آن روزگار جایگاه والایی داشت و رئیس قبیله بنی هاشم بود ، او مردی پکدل و بلند همت بود و منزل وی مامن و پناه یتیمان و مستمندان بود . سران قریش دستجمعی به حضور وی رسیدند و به او گفتند : ای ابوطالب برادر زاده تو به خدایان ما ناسزا گفته و آیین ما را به زشتی یاد کرده و به افکار ما می خندد و........... یا به دستور بده دست از ما بردارد و یا او را در اختیار ما بگذار و دست از حمایت او بردار . ( سیره ابن هشام ج 1/ 265 )
بزرگ قریش با آنها با تدبیر خاص آنان را نرم کرد و به گونه ای سخن گفت که آنها دست از تصمیم خود برداشتند ، از آنجا که جذبه معنوی کیش پیامبر و بیانات جذاب و همچنین قرآن فصیح و بلیغ وی بر این مطلب کمک می کرد ( بخصوص در ایام محرم که مکه موردهجوم حجاج بود ) و سخن بلیغ و بیان شیرین و آیین دلنشین او در بسیاری افراد نفوذ می کرد .و دراین زمان بار دیگر فرعونییان مکه خطر دعوت پیامبر را که حال در دل تمام قبایل عرب جایی باز نموده بود ، احساس کردند و به حضور یگانه حامی پیامبر رسیدند و داد سخن کردند که : صبر ما لبریز شده و ........... و بر تو فرض است که او را باز داری و یا با تو مبارزه می نمائیم تا یک گروه از بین برود و یکی بماند . عموی پیامبر با بردباری در مقابل این گروه بیمناک (از ترس از دست دادن منافعشان ) از در مسالمت وارد شد و قول داد که گفتار آنان را به پیامبر برساند . رسول خدا در پاسخ به آنان جمله مشهوری را که در تاریخ فراوان یاد شده ، فرمود : عمو جان به خدا سوگند هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که از تبلیغ آیین خود دست بردارم ، هرگز برنمی دارم و هدف خود را تعقیب می کنم تا بر مشکلات پیروز آیم و به مقصد نهایی برسم و یادر راه آن جان دهم .
این سخنان چنان بر دل رئیس مکه گذاشت که بی اختیار ، با وجود تمام خطراتی که در کمین بود به برادر زاده خود گفت : به خدا سوگند دست از حمایت تو برنمی دارم و ماموریت خود را به پایان برسان .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 4:30  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
استقامت در راه هدف

رمز موفقیت هر فردی در گرو دو چیز است :
1- ایمان به هدف                
2- استقامت و  کوشش در طریق نیل به آن
ایمان همان محرکی است که انسان را به سوی مقصد سوق داده و مشکلات را در نظرش آسان می سازد و وی را در نیل به هدف دعوت می کند . هر گاه انسان ایمان داشت که سعادت او بسته به داشتن هدف مشخصی است قهرا نیروی ایمان او را به سوی هدف می کشاند . مثل بیماری که درمان خود را در خوردن دارو می داند و........... حال اگر بیمار در کار خود شک کند یا اصلا اقدام نمی کند و یا در حین درمان با ناراحتی مواجه می شود پس نیروی ایمان است که مشکلات را آسان می کند .
حال جای شک نیست که در راه رسیدن به هدف با مشکگلاتی مواجه می شویم که با استقامت و کوشش و سعی می توان آنها را از سر راه برداشت .
( یکی گل در این نغز گلزار نیست      که چیننده را زآن دو صد خار نیست ) قران مجید در سوره فصلت/30 به این مطلب اشاره می کند . و در باره آنها گفته می شود : و با بهشت موعود شادمان باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 12:49  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی
یا صبا حاه

( عرب از این کلمه به جای زنگ خطر استفاده میکرد )
سه سال از آغاز بعثت گذشته بود ، پیامبر گرامی در مدت این سه سال گروهی را به آیین اسلام دعوت کرده بود ولی این بار با صدای رسا عموم مردم را به یکتا پرستی دعوت می کرد . روزی در کنار کوه "صفا " روی سنگ بلندی قرار گرفت و با صدای بلند گفت : "یا صبا حاه " ....... ندای پیامبر جلب توجه کرد ،گروهی از قبایل مختلف قریش به حضور وی شتافتند ، سپس پیامبر رو به جمعیت کرد و گفت : " ای مردم هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه (صفا) دشمنان شما موضع گرفته اند و قصد جان و مال شما را دارند آیا مرا تصدیق می کنید ؟ همگی گفتند : آری زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیده ایم . سپس گفتند : ای گروه قریش خود را از آتش نجات دهید من برای شما در پیشگاه خدا نمی توانم کاری انجام دهم من شما را از عذاب دردناک می ترسانم . سپس فرمود : موقعیت من همان موقعیت دیدبانی است که دشمن را از نقطه دوری می بیند ،فورا برای نجات قوم خود به سوی آنها شتافته و با شعار مخصوصی :(یاصبا حاه ) آنان رااز این پیشامد با خبر می سازد . " قریش که کم و بیش از آیین او مطلع بودند با شنیدن این جمله آنچنان ترسی در دل آنان افتاد که یکی از سران کفر ابولهب سکوت را شکست و رو به آنحضرت کرد و گفت : وای بر تو ما را برای همین کار دعوت نمودی ؟ و جمعیت متفرق شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 12:48  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> دعوت عمومی