
به دنبال برنامه تحریم استماع قرآن برنامه دیگری را آغاز کردند . افرادی که از دور و نزدیک تمایلاتی به اسلام پیدا می کردند و رو به مکه می آوردند ، در نیمه راه ، با عناوین مختلف از اسلام آوردنشان جلوگیری می کردند . دو شاهد بر این ادعا :
1- " اعشی " یکی از شاعران ضبردست دوران جاهلیت بود که در پیری شمه ای از توحید به گوش او رسید . او دور از مکه زندگی می کرد ولی آوازه نبوت در دل او طوفانی بپاکرد . و بهتر از آن ندید که قصایدی در نزد پیامبر و در مدح ایشان بخواند .که البته 24 بیت اشعار وی از بهترین و فصیح ترین اشعاری است که در مدح پیامبر سروده اند . جاسوسان از نقطه ضعف او که مردی شهوتران بود آگاهی داشتند پس با وی تماس گرفتند و گفتند : ابا بصیر ! آیین " محمد " زنا را حرام می داند . وی در پاسخ گفت : مرا حاجتی در این کار نیست و مانع از گرایش من نمی شود . گفتند: او شراب را تحریم کرده است . اعشی ناراحت شد و گفت می روم و تا سال دیگر خود را از شراب سیراب می کنم و برمی گردم و دست بیعت با او می دهم ، که اجل مهلتش نداد و در همان سال مرد .
2- " طفیل بن عمرو " شاعری شیرین زبان که در میان قبیله خود با نفوذ بود . اسلام آوردن وی برای قریش گران می آمد ، لذا سران قریش ، گرد وی را گرفتند : که این مرد که نماز می گزارد با آیین خود اتحاد ما را برهم زده و با سحر بیان خودموجب تفرقه ما شده ، می ترسیم که در بین قبیله شما هم دو دستگی بیاندازد و... وی می گوید : چنان با سخنان خود در دل من هراس انداختند که برای جلوگیری از سحر او تصمیم گرفتم تا با او سخن نگویم ، و سخن وی را نشنوم و هنگام طواف ، مقداری پنبه در گوش خود فرو کردم که مبادا زمزمه قرآن و نماز او را بشنوم . ولی بامدادان با آنکه پنبه در گوش داشتم در مسجد ، ناگاه آوایی بسیار شیرین و زیبا به گوش من رسید و بیش از حد لذت بردم و خود را سرزنش کردم : که تو که مرد خردمندی هستی چه مانع است که سخن او را بشنوی و اگر نیک بود بذیری و اگر زشت بود آن را رد کنی . برای اینکه مخفیانه با او تماس بگیرم صبر کردم تا وی راهی خانه اش شد ، من نیز اجازه گرفته و وارد شدم و جریان مانع شدن قریش را به ایشان گفتم و از او خواستم آیین خود را برایم بازگو کند و کمی قرآن تلاوت نماید . پس از آن وی می گوید به خدا سوگند کلامی زیباتر و آیینی متغادلتر از آن ندیده بودم . وی در قبیله خود به نشر آیین اسلام مشغول بود و در حادثه خیبر با هفتادو هشت ، خانواده مسلمان به پیامبر پیوست و در اسلام خود همچنان پایدار بود تا اینکه پس از درگذشت پیامبر در عصر خلفاء ، در جنگ "یمامه" شربت شهادت نوشید .

همان گروهی که با کمال سرسختی مردم را از شنیدن آیات قرآن منع کرده بودند و هر کس را که تخلف می کرد مجرم می شمردند . عملا پنهانی می شکستند !. " ابوسفیان ، ابو جهل و اخنس بن شریق " یک شب بدون اطلاع از هم ، از خانه های خود بیرون آمدند و راه خانه پیامبر را پیش گرفتند ، با هدف اینکه قرآن " محمد " که شبها با آهنگ دلنشین در نماز خود می خواند را بشنوند . هر سه نفر بدون اطلاع از هم تا صبح آنجا ماندند و قرآن را تا سپیده دم استماع کردند ، سپس به سوی خانه های خود براه افتادند ، هر سه نفر در راه بازگشت ، به هم رسیدند و یکدیگر را سرزنش کردند و گفتند افراد ساده لوح در باره ما چه می گویند ؟ شب دوم نیز به همین صورت گذشت ، گویی یک جاذبه و کشش درونی آنان را به سوی خانه پیامبر می کشاند . و باز به هم رسیدند و قول دادند که تکرار نشود . ولی برای بار سوم هم تکرار شد و هر لحظه بیم آنها بیشتر می شد که اگر وعدووعید " محمد " راست باشد ، در زندگی خود خطا کارند . وقتی هوا روشن شد از ترس ساده لوحان خانه رسول خدا را ترک گفتند و اینبار در مواجه به یکدیگر اقرار کردند که در مقابل جذابیت آیین قرآن تاب مقاومت ندارند .


پیشوای مسلمین می دانست که بت پرستی بسیاری از مردم جنبه تقلیدی و پیروی از سران قبیله می باشد . از اینرو اصرار زیادی در گرایش " ولید بن مغیره " که بعدها فرزند او " خالد بن ولید " از سران لشکر و کشور گشایان مسلمان گردید ، داشت ، زیرا که او کهنسال ترین و با نفوذترین شخصی بود که در میان قریش ، عظمت و فرمان روایی داشت . او را حکیم عرب می خواندند و نظرش را در مورد اختلاف محترم می شمردند . پس روزی پیامبر در محیطی آرام با او ملاقات نمود و سخن گفت .

حربه زنگ زده تهمت بر پیامبر چندان کارگر نشد ، زیرا مردم از جذبه روحی غریبی که قرآن داشت آگاهی داشتند و آن را احساس می کردند و هرگز سخنی به آن شیرینی نشنیده بودند . پس مشرکان به فکر نقشه کودکانه ای افتادند ، پس فردی به نام " نضربن حارث " که از افراد هوشمند قریش بود و پاسی از عمرش را در عراق و حیره بسر برده بود و از وضع شاهان ایران و دلاوران آن سامان اطلاعات زیادی داشت و از خیر و شر عقاید ایرانیان آگاهی داشت را انتخاب کردند تا با معرکه گیری در کوی و برزن ، داستانهای خود را برای مردم بازگوید و برای اینکه از مقام قرآن بکاهد مرتب بگوید : مردم سخنان من با گفته های " محمد " چه فرق دارد ؟ او داستان گروهی را برای شما می خواند که گرفتار بلا و خشم الهی شدند ، من هم سرگذشت عده ای که غرق در نعمت بودند و سالیان سال در روی زمین حکومت کردند ، را شرح می دهم .ولی این نقشه هم چنان احمقانه بود که چند روز بیشتر ادامه پیدا نکرد و خود قریش از دور او پراکنده شدند . یکی از آیاتی که در این باره نازل شده این است : " گفتند اینها داستانهای گذشتگان است که وی آنها را نوشته است و صبح و شام به او القا می کنند ، بگو آنکه در آسمانها و زمین دانای راز است ، این را نازل کرده که وی آمرزنده و رحیم است . "

عرب جاهلیت علاوه بر اینکه وحی را به صورتهای دیگر توجیه می کردند برای اینکه مردم را از دور پیامبر بپراکند ، او را جاهل و مجنون و دیوانه می خواند ، تا مردم به سخنان او گوش فرا ندهند . ایشان پیامبر را مجنون و کاهن معرفی می کرد که مجنون ، در اصطلاح آنان همان جن زده بوده که بر اثر تصرف جن مشاعر خود را از دست داده و پرت و پلا می گوید و کاهن ، غیبگویی بود که با یکی از جن ها رابطه داشت و او را از اوضاع و احوال آگاه می کرد . پس سخنان چنین شخصی مربوط به القاعاتی است از جانب جن ، که بر ذهن و زبان او جاری است . عرب جاهلی هر آنچه را که در دل داشت عاری و برهنه و بدور از هر گونه فریب و دیپلماسی ، بر اثر نداشتن علم و دانش ، رویاروی پیامبر ، می ایستاد و می گفت : " ای کسی که قرآن بر او نازل شده است تو دیوانه ای ."

یکی از تلاشهای گروههای الحادی بر توجیه وحی در پیامبران بخصوص پیامبر اسلام ، موضوع وحی نفسی و القا ضمیر ناخودآگاه است . که آنان بنا به دلایلی به خود اجازه نمی دهند که به پیامبر تهمت دروغگویی وخلافکاری بزنند زیرا رفتار او روشنگر ایمان او به صدق گفتار خویش است . پس معتقدند که وی به راستی یقین داشت که برانگیخته خداست و تعالیم او نیز از ناحیه او می باشد ولی ایمان او را از راه دیگری توجیه می کنند که " وحی" همان صدای روح " محمد " است . زیرا سالها او در این اندیشه بوده و روح او از آن اشباع شده پس اکنون آن اندیشه به صورت واقع در آمده و در جان کسی که پیوسته در امری و اندیشه ای فرو رفته ، چنین صدایی طنین افکنده و فرشته ی صورت ضمیر ناخودآگاه ، آرزوی نهفته در اعماق وجود او بوده است . باید توجه داشت که این توجیه تازگی ندارد و مشرکان نیز ، وحی "محمد" را از همین طریق توجیه می کردند و می گفتند : آنچه او می گوید افکار پریشانی است که زائیده خیال اوست . آنان قرآن را یک رشته افکار نا منظم می دانستند که بی اختیار بر مغز او راه پیدا می کند و او را مختار نمی اندیشیدند و حتی برخی او را دروغگو معرفی می کردند . قرآن دراین باره در مورد مردی که در موقع خاصی در هاله ای از موهبت معنوی خدا قرار می گیرد ، به رد این نظریه چنین می فرماید : " سوگند به ستاره هنگامی که آهنگ غروب کرد ، رفیق شما گمراه نشده و بیراهه نرفته است ، او از راه هوی و هوس دهان به سخن نگشوده است ، آ نچه می گوید ، وحی و سروش غیبی است که در اختیار او گذارده شده است ، موجود نیرومندی (جبرئیل) به او تعلیم داده است ، این معلم نیرومند که در افق بالا قد برافراشت و برای او نمایان شد ، سپس نزدیک شد و در میان زمین و آسمان آویزان گردید و به قدری نزدیک شد که به اندازه دو میدان تیر یا دو سر کمان یا از آن هم کمتر و نزدیکتر ، این معلم به بنده خدا وحی کرد آنچه باید برساند . دل ، آنچه را دید دروغ ندید ، آیا با او به مجادله برمی خیزید ؟ ! و... تا آخر آیه که قرآن به دو دلیل که دلآنچه دیده و دیده از آنچه دیده منحرف نگردیده و همگی صد در صد حقیقی و واقعی بوده است .

می دانیم که " محمد " از آغاز جوانی در میان مردم امین و درست کردار و راستگو و... بود ، حتی دشمنان او در برابر اخلاق فاضله وی سر تسلیم و انقیاد فرو می آوردند ، تا آنجا که تا ده سال پس از دعوت علنی مشرکان نیز اموال خود را نزد ایشان امانت می گذاشتند . از آنجا که دعوت او بر مشرکان گران آمده بود و می دیدند که دعوت وی حتی بر مشرکان بی نظر ، تاثیر دارد و از آنجا که می دانستند که هر نسبتی را نمی شود به او داد تا همه بپذیرند ، ناگزیر شدند که در تکذیب او بگویند که منشا دعاوی وی خیالات و افکار جنون آمیزی است که منافات با صفات زهد و درستکاری او نداشته باشد و در اشاعه این نسبت ریاکارانه ، رنگها ساخته نیرنگها پرداختند و از فرط ریا ، موقع تهمت زدن قیافه ای پاک به خود می گرفته و مطلب را به شکل شک و تردید بیان می کردند و می گفتند : به خدا افترا بسته و یا جنون دامن گیر او شده است . که قرآن در این باره می گوید : این شیوه نکوهیده مخصوص افراد عصر رسالت نیست بلکه معاندان عصرهای گذشته نیز در تکذیب پیامبران ، همین حربه را بکار می بردند : " همچنین بر امتهای پیشین ، هیچ پیامبری برانگیخته نشد مگر اینکه گفتند جادوگر یا دیوانه است ، آیا یکدیگر را به گفتن این سخن سفارش کرده بودند ، نه ، بلکه آنها گروهی سرکشند . " اناجیل کنونی نیز تذکر می دهند که وقتی حضرت مسیح یهود را پند داد ، گفتند : در او شیطان است و هذیان می گوید چرا به حرفهای او گوش می دهید ؟ و یا در جایی می بینیم که پیامبر گاهی در نزدیکی " مروه " کنار یک غلام مسیحی به نام " جبر " می نشست. دشمنان عصر ، فورا سو استفاده کرده می گفتند ، این غلام مسیحی قرآن را به "محمد" می آموزد . قرآن در این باره می فرماید : زبان کسی که به او اشاره می کنند ، عجمی است و این قرآن به زبان عربی روشن است .

دشمن پیوسته می کوشید برای گمراه کردن مردم ، حریف را به نوعی متهم سازد تا با نشر اکاذیب ، آبروی وی را بریزد یا تا آنجا که می تواند از حیثیت او بکاهد . و با نسبتهای ناروا می خواست حداقل یک طبقه مخصوص آن را باور کرده و یا در صدق و کذب آن تردید کنند . در تاریخ می بینیم قریش نتوانست از این حربه خوب استفاده کند ، با خود گفت چه کند ؟ اورا به خیانت متهم کند ، در حالی که هم اکنون ثروت گروهی از خود آنها در خانه اوست و زندگی شرافتمندانه چهل ساله وی ، او را امین همه قرا داده است . آیا او را شهوتران جلوه دهد ، در حالی که همه می دانند او دوران جوانی خود را با یک زن نسبتا مسن آغاز کرد و تا آنزمان نیز با همان همسر بسر می برد و ... خلاصه سران دارالندوه بر آن شدند تا این مسئله را پیش یکی از صنادید قریش مطرح کنند تا نظر او را اجرا کنند . در مجلس " ولید " رو به قریش کرد و گفت : روز های حج نزدیک است خوب است در این مراسم که سیل جمعیت برای ادا فرایض می آیند ، در آن هنگام که " محمد " دست به تبلیغ آیین خود می زند ما سران قریش هم نظر نهایی خود را در این رابطه داده و همگی بر خلاف نظر هم یک نظر در باره او و آئینش بدهیم تا تبلیغ وی بی اثر گردد . دیگری گفت او را کاهن بخوانیم . ولی همه گفتند سخنان " محمد " مانند سخن کاهنان نیست . یکی گفت وی را دیوانه بخوانیم . این نیز از طرف ولید رد شد . او گفت هرگز نشانه دیوانگی در وی دیده نمی شود . تا اینکه تصمیم گرفتند او را "ساحر" بخوانند زیرا وی سحر بیان دارد و گواه آنرا هم قرآن گرفتند که توسط آن بین مکیان که در اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افکنده بود . " البته مفسران بر این عقیده اند که وقتی ولید آیاتی از سوره " مدثر " را از زبان پیامبر می شنود مو بر تنش راست شده و مدتی در خانه اش کز می کند و بیرون نمی آید که مورد تمسخر قریش قرار می گیرد و این را دلیل بر مطلب ذکر شده در مورد جادوی بیان وی می دانند . "

سران قریش برای مبارزه با آیین اسلام از پا ننشستند ، در آغاز با تطمیع و نوید مال و ریاست به رسول خدا و بعد از آن با با تهدید و تحقیر و آزار کسان و یاران او یک لحظه دست برنداشتند که البته مقاومت مسلمانان را هم دیدیم تا مهاجرت آنها به حبشه که در راستای گسترش اسلام بود . ولی هنوز تلاش قریش برای ریشه کن کردن درخت توحید پایان نپذیرفته بود بلکه این بار حربه برنده تری را به کار ببرند که همان تبلیغ بر ضد " محمد " بود ، زیرا زائران خانه خدا که در ماههای حرام به مکه می آمدند و در محیطی امن و آرام با پیامبر ملاقات داشتند ، تحت تاثیر تبلیغات ایشان قرار می گرفتند و اگر هم به آیین اسلام ایمان نمی آوردند لا اقل در آیین خود متزلزل شده و در بازگشت به دیار خود حامل پیام اسلام بودند و از ظهور پیامبر می گفتند و این خود ضربت شکننده ای بر بت پرستی بود و عامل گسترش آیین اسلام و این دلیلی بود بر اینکه قریش برآن شد که مانع تماس جامعه عرب با ایشان شوند .





