تبليغاتX
خاتم الانبیاء
او عمویش است پس ... !

در موسم حج ، اعراب در نقاط مختلف ، اجتماع داشتند . شاعران و سخنوران و خطیبان هر کدام در نقطه بلندی قرار گرفته و گروه انبوهی از مردم را با اشعار و خطابه های خود بر محور خود ستایی و حماسه سرایی و ... مشغول می نمودند . پیامبر تصمیم گرفت تا از این فرصت که جنگ هم در آن ماهها حرام بود ، استفاده برده و به تبلیغ دین اسلام بپردازد و می فرمود : " به وحدانیت خدا اعتراف کنید تا رستگار شوید . با نیروی ایمان می توانید بر زمین حکمروا باشید و تمام مردم را زیر فرمان آورید و در آخرت در بهشت برین جای گزینید . "
ایشان در این ایام حقانیت دین را منزل به منزل با روسای عرب در میان می گزارد و در این بین " ابولهب " که عموی وی بود از پشت سر ایشان با این سخنان که : سخنان او را باور نکنید و یا او با آیین نیاکان شما دشمن است و سخنان او بی پایه است . بر علیه او تبلیغ می نمود و باعث می شد تاثیر سخنان ایشان را کم رنگ کرده و دیگران بگویند : هرگاه آیین وی صحیح و ثمر بخش بود هرگز فامیل او به مخالفت با او برنمی خواست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 6:5  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سفری به طائف
به یاد او ...

پیامبر در محافل گوناگون از " مطعم " یاد می کرد و می فرمود : هرگاه مطعم زنده بود ، و از من تقاضا می کرد که همه اسیران را آزاد کنم و یا به او ببخشم ، من تقاضای او را رد نمی کردم . این سخنان در زمانی که قریش با دادن تلفات سنگین و اسیران زیاد در جنگ بدر شکست خورده بود ، بیان شده بود .
سفر مشقت بار پیامبر به طاعف ، بیان کننده استقامت و پایداری و بردباری اوست . و اینکه مدام خوبیهای مطعم را که فقط ساعاتی چند و شاید چند روز از او حمایت کرد ، فراموش نمی کند و متذکر می شود ، ما را به ملکات فاضله و خلق بزرگ خود راهنماست . و در اینجاست که می توانیم بین خدمت یک روزه مطعم که کافر بود و خدمات بی دریغ و بی حد و مرز ابوطالب پی ببریم که چقدر برای پیامبر و دنیای اسلام مهم بود ، ولی هرگز نمی توان آنطور که شایسته اوست از او و بزرگی روحش گفت که زبان قاصر است و بس .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 6:3  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سفری به طائف
" مطعم "

پیامبر پس از این جریان قصد بازگشت به مکه را کرد ولی باید قبل از آن امان می گرفت ، چرا که ممکن بود خون او را بریزند . پس چند روزی در " نخله " بسر برد ولی کسی را نیافت . سپس عازم " حرا " شد ، در آنجا با یک عرب خزاعی تماس گرفت و از او خواست تا در مکه از " مطعم بن عدی "که از بت پرستان و بزرگان مکه بود ، امانی بگیرد . او هم چنین کرد و مطعم هم پذیرفت و قرار شد " محمد " شبانه وارد مکه شده و یکسره راه منزل او را پیش گیرد ، شب را در آنجا بسر برد . آفتاب کمی بالا آمد ، مطعم عرض کرد : اکنون شما در پناه ما هستید ، باید این مطلب را قریش بفهمند پس تا مسجدالحرام همراه ما باشید . حضرت پسندید و آماده حرکت شد . مطعم دستور داد تا پسرانش مسلح شوند و همراه حضرت وارد مسجد گردند . ورود آنان به مسجد بسیار جالب بود ، ابوسفیان که تا آن هنگام در کمین پیامبر بودند از دیدن این منظره بسیار ناراحت شدند و از تعرض به ایشان منصرف شدند . مطعم با فرزندانش نشستند و پیامبر به طواف کعبه پرداخت و پس از طواف به خانه خود بازگشت . چندی پس از آن پیامبر مکه را به قصد مدینه ترک کرد و در همان سال ( سال اول هجری ) خبر درگذشت مطعم به گوش پیامبر رسید و ایشان به نیکی از او یاد کرد و در مواقع گوناگون از او به عنوان فردی که به دیگران از جمله اسیران جنگی پناه می داد یاد می نمود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 6:3  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سفری به طائف
خدایا...مرا به که وا می گذاری ؟!!!

این جمله ی شخصیتی بود که پس از پنجاه سال تمام ، با عزت و عظمت ، در پرتو حمایت فداکارانی زندگی می کرده است و اکنون عرصه به قدری بر او تنگ شده که به باغ دشمن پناه می آورد و در انتظار سرنوشت با بدنی مجروح و خسته می ماند . فرزندان ربیعه که خود بت پرست بودند ، از وضع رقت بار پیامبر متاثر شدند و به غلام مسیحی خود ، " عداس " دستور بردن ظرفی پر از انگور ، نزد وی دادند . وقتی او ظرف انگور را در برابر پیامبر گذارد ، قدری در قیافه نورانی حضرت دقیق شد . پس از آن شاهد قضیه عجیبی شد . او دید که حضرت موقع خوردن انگور " بسم الله الرحمن الرحیم " را بر زبان جاری ساخت . این حادثه آنقدر عجیب بود که ناچارا لب به سخن گشود و گفت : من تا کنون چنین کلامی نشنیده ام ، مردم این سامان کارهایشان را با " لات " و " عزی " شروع می کنند . پیامبر از وی دین وی و اینکه اهل کجاست ، پرسید . او گفت که اهل " نینوا " و مسیحی هستم . حضرت فرمود ک تو از سرزمینی که آن مرد صالح " یونس بن متی " از آنجاست ، هستی . باز غلام بیشتر متعجب شد و پرسید : که او را از کجا می شناسید ؟ حضرت فرمود : برادرم " یونس " مانند من پیامبر الهی بود . این سخنان تاثیر عجیبی بر عداس گذاشت و بی اختیار مجذوب وی شده ، بر روی زمین افتاد و دست و پای حضرت را بوسید و ایمان خود را به آیین او عرضه داشت و پس از کسب اجازه به سوی صاحبان باغ برگشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 7:14  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سفری به طائف
تا ابوطالب زنده بود !

سال دهم بعثت با تمام حوادث شیرین و تلخ سپری شد . پیامبر گرامی در مرحله اول ، بزرگ خاندان ، " عبدالمطلب " و یگانه حامی حریم رسالت و یکتا شخصیت قریش " ابوطالب " را از دست داد و هنوز آثار این مصیبت در خاطر وی بود که مرگ همسر عزیز او " خدیجه " بر داغ او افزود . ابوطالب حامی و حافظ جان و آبروی او بود و خدیجه با ثروت خود در این راه او را یاری نمود . پس از آن پیامبر در محیطی سراسر کینه و دشمنی بسر می برد . ابن هشام می گوید : چند صباحی پس از مرگ ابوطالب ، مردی از قریش مقداری خاک بر سر او ریخت . پیامبر با همان وضع وارد خانه شد . چشم یکی از دخترانش به حال رقت بار پدر افتاد و با چشمان اشکبار ، در حالی که ناله اش بلند بود ، با مقداری آب سر و روی پدر عزیزش را شست . در همان حال پدر دختر را تسلی می داد و می فرمود : گریه مکن خدا حافظ پدرت است ، تا ابوطالب زنده بود ، قریش موفق نشد در باره من کار نا گوار انجام دهد .
بر اثر اختناق محیط مکه ، ایشان تصمیم گرفت تا یکه و تنها به طائف که در آن روز مرکزیت خوبی داشت سفر کند و با سران قببیله " ثقیف " تماس گرفته و آیین توحید را بر آنان عرضه دارد . چنین کرد ، ولی سخنان وی کمترین اثری در آنها ننمود و گفتند : هرگاه تو فرستاده خدا باشی ، رد گفتار تو سبب عذاب الهی است و اگر دروغ گفته باشی ، شایسته سخن گفتن نیستی . پیامبر هم مقصود آنها که شانه خالی کردن از پذیرش اسلام بود را فهمید ( بدلیل اینکه افراد پست و رذل در آن غربت از تنهایی وی سوئ استفاده نکنند ) از آنها قول گرفت که با کسی در باره این موضوع سخنی نگویند ، ولی آنها احترامی به این تذکر نگذاشتند و ولگردان و ساده لوحان را بر علیه وی شوراندند . ناگاه پیامبر خود را در میان انبوهی از دشمنان دیده و چاره ای جز پناه آوردن به به باغی ، متعلق به " عتبه " و " شیبه " ندید . این دو نفر از پولداران قریش بودند که در آنجا باغی داشتند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 7:13  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سفری به طائف