تبليغاتX
خاتم الانبیاء
ناقه زانو زد !

 

با تمام اصرار قبیله " عوف " برای ماندن پیامبر در قبا ، ایشان نپذیرفت . " اوس و خزرج " وقتی از آمدن وی آگاه شدند با لباس و سلاح به استقبال رسول خدا شتافتند ، و دور ناقه را گرفته و روسای طوائف هر کدام اصرار به ماندن او در منطقه آنان بودند ، ولی پیامبر گرامی به آنها فرمود : " از پیشروی مرکب جلوگیری نکنید ، او در هر کجا زانو بزند من همانجا پیاده خواهم شد ." ناقه در سرزمین وسیعی که متعلق به دو طفل یتیم به نامهای " سهل و سهیل " که تحت حمایت " اسعد بن زراره " بود و در آنجا خرما و زراعت خشک می کردند ، زانو زد ، این زمین در نزدیک خانه " ابو ایوب " بود ، مادر وی از فرصت استفاده کرد و اسباب و اثاثیه رسول خدا را به خانه خود برد ، که نزاع برای بردن پیامبر آغاز شد ، و پیامبر به نزاع خاتمه داد و فرمود که لوازم سفر من کجاست ؟ گفتند در خانه مادر ابوایوب است . فرمود : مرد آنجا می رود که اثاث سفر او آنجاست . اسعد زمام ناقه پیامبر را گرفته و راه خانه خود را پیش گرفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 12:19  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
تکه ای چوب
 

قبا در دو فرسخی مدینه ، مرکز قبیله " بنی عمرو بن عوف " بود . رسول گرامی به آنجا رسیدند و در منزل بزرگ قبیله " کلثوم ابن الهدم " اقامت گزیدند . در یک هفته ای که ایشان در آنجا بودند ، شالوده مسجدی را بنا کردند . و در انتظار پسر عم خود " علی " بودند . " علی " هم پس از مهاجرت پیامبر بر نقطه بلندی از مکه ایستاد و امانتهای مردم را که نزد پیامبر بود ، به ایشان برگرداند و بنا به خواست پیامبر ، با زنان هاشمی ، از جمله " فاطمه " دخت پیامبر و " فاطمه " بنت اسد ( مادر علی ) و ... شبانه به سوی مدینه حرکت کردند . در این مسیر " علی " با دشمنانی که وی را تعقیب می کردند ، برخوردی بس خشمگینانه داشت تا آنجا که ترس در دل آنان ایجاد کرد  و بی خونریزی و جنگ عقب نشستند . " علی " با پاهای زخمی و خون آلود به قبا رسید و پیامبر گرامی از آنجا که از مجروحیت و بی حالی " علی " با خبر شده بود ، خود به دیدن وی شتافت و از دیدن آن صحنه گریست و " علی " را در آغوش گرفت .
 این اتفاق سه روز پس از مهاجرت پیامبر صورت گرفت . مردمی که سه سال در انتظار این روز بودند تا به پابوس پیامبر خود که در هر نماز نام او بر زبانشان جاری می شد و اکنون بیش از قبل تشنه دیدار او بودند ، وقتی خبر رسیدن وی را به قبا و اینکه چقدر به آنها نزدیک است بشنوند ، چه شوری در میان آنها بر پا می گردد ؟ شاید بیان قاصر از گفتن باشد .
جوانان انصار قبل از آمدن پیامبر ، با سوزاندن بتها و پاک کردن کوچه و خیابان از مظاهر شرک ، تا آنجا که توانستند کوشیدند و حتی فردی مثل " عمر بن جموح " که از بزرگان قبیله " بنی سلمه " بوده و به بت خود بسیار وابسته بود ، با ترفندهای متعدد آنها بود ، که دست از بت چوبی خود برداشت و به ناتوانی آن تکه چوب اعتراف نمود . ( قصه ای زیبا دارد که در اینجا ذکر نشده )رسول خدا عزم مدینه نمود و همینکه پا به خاک " ثنیه الوداع " ( نام محلی در نزدیکی مدینه ) نهاد ، جوانان و مسلمانان با طنین و سرود شادی ، مقدم او را گرامی داشتند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 12:18  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
اعجاز الهی

در مسافت طولانی در مسیر مدینه که حدودا چهارصد کیلومتر بود ، بدلیل گرمای هوا و دشمنانی که در تعقیب پیامبر بودند ، تصمیم بر آن شد که شبانه حرکت کنند و روز به استراحت بپردازند . در این بین ،اتفاقاتی افتاد که نمونه ای از آن را در اینجا می آوریم : شترسواری از دور کاروان " محمد " را دید و به قریش خبر داد ، از آنجا که جایزه بزرگ و با ارزش بود " سراقه بن مالک " برای اینکه تنها مالک جایزه شود ، دیگران را به نحوی از تعقیب ، منصرف ساخت و خود مسلحانه با اسب راهی شد ، تا اینکه به استراحتگاه پیامبر رسید ، در این هنگام پیامبر در حق خود دعا کرد که خدایا ما را از شر این مرد نجات ده . ناگاه اسب رم کرد و سراقه را محکم به زمین کوبید ، طوری که او یقین کرد که دست غیبی در کار است ، و این بر اثر سوء قصدی است که به جان " محمد " دارد . لذا با حالت التماس غلام و اسبش را به پیامبر بخشید . ا و به هرکس می رسید می گفت : در این مسیر اثری از " محمد " نیست .
در این مسیر طولانی ، کراماتی دیگر از " محمد " و معجزات او نقل شده : " ام معبد " زن دلیر و با فضیلتی بود که در اثر خشکسالی تمام گوسفندانش لاغر و فاقد شیر شده بودند . همه گوسفندان او به چرا رفته بودند بجز یکی که بدلیل ناتوانی از گله باز مانده بود ، وقتی پیامبر از او پرسید ، آیا این گوسفند شیر دارد یا نه ؟ او جواب داد : کارش زارتر از این است که شیر دهد . رسول گرامی نام خدا را بر زبان جاری ساخت و فرمود : " خدایا این گوسفند را بر این زن مبارک گردان . " که شیر از پستان این گوسفند ریزش کرد و در ظرفی او را دوشیدند و همه از آن آشامیدند . و سپس راهی مدینه شدند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:36  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
هجرت و مبداء

شب فرا رسید ، گروه قریش خسته و نا امید ، به خانه های خود رفتند و راههای مدینه که مسدود بود ، باز شد . در این موقع صدای آرام راهنمایی که سه شتر و مقداری غذا همراه داشت که تمام اینها به توصیه پیامبر ، توسط علی تهیه شده بود ، به گوش رسول گرامی رسید . ( در مدت این سه روز ، فرزندان " ابو بکر " و خود علی با ایشان در غار ملاقات داشتند و به نحوی که دشمن نفهمد آذوقه می رساندند ، سپس رد پاها را با رفت و آمد گوسفندان و شترها پاک می کردند . ) " اریقط " که فردی امین و راهنمای شتران بود ، آرام آرام می گفت : باید از تاریکی شب استفاده کرده و هر چه زودتر از قلمرو مکیان خارج شویم و راهی را انتخاب کنیم که رفت و آمد کمتری در آن است . این شب سر آغاز تاریخ مسلمانان است و تمام حوادث را با آن تعیین می کنند .
دین اسلام کاملترین شرایع آسمانی است و شریعت موسی و عیسی را به صورت کاملتری برای بشر به ارمغان آورده است و با همه احترامی که میلاد مسیح ، برای مردم دارد ولی مبدا تاریخ نگردید و حتی میلاد رسول گرامی هم بدلیل اینکه اثری از ایمان و اسلام نبود و یا بعثت هم که آغاز اسلام بود و در آن روز مسلمانان از سه نفر تجاوز نمی کردند ، آغاز تاریخ اسلام به حساب نمی آید . ولی در شب هجرت ، مسلمانان از آوارگی بدر آمده و در نقطه ای تمرکز یافتند و این پیروزی را مبداء تاریخ خود قرار دادند و همه گونه خیر و شر را با آن مقایسه می کنند . پیامبر اسلام شخصا تاریخ هجری را پایه گذاری کرد . مردم بومی مدینه از رهبر خود استقبال کردند و قدرت و نیرو در اختیار آنان نهادند و چیزی نگذشت اسلام برای خود تشکیلات سیاسی و نظامی یافت و به شکل تمدنی بزرگ و حکومتی نیرومند در شبه جزیره و پس از چندی در جهان درآمد که چشم بشریت مثل آن را ندیده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:35  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
در " ثور "

پیامبر نخستین شب هجرت و دو شب دیگر را با ابوبکر در غار " ثور " که در جنوب مکه است بسر برد ( هنوز دلیل قاطعی از وجود ابوبکر به همراه پیامبر عنوان نشده است ، ولی یکی از مفاخر خلیفه بشمار می آید . )
نقشه عوض شد و بنا شد که تمام راههای مدینه را ببندند و افراد ماهر در پیدا کردن رد پای او را ، استخدام کردند ، تا به هر قیمتی که شده از روی رد پای او جایگاهش را بیابند . و برای پیدا کردن " محمد " ، صد شتر ، بعنوان جایزه گذاشتند . گروهی از قریش به شمال مکه ، که راه مدینه بود شروع به جستجو کردند ولی بر خلاف آنها ، پیامبر در جنوب مکه در غار " ثور " مخفی شده بود . قیافه شناس مکه " ابو کرز " که با رد پای پیامبر آشنا بود تا نزدیکی غار آمد و گفت : خط مشی پیامبر تا این نقطه بوده است و احتمال دارد که او در داخل غار باشد . کسی را به سمت غار فرستاد ، تا وارد غار شود . ولی او هنگامی که در برابر غار ایستاد ، دید تارهای غلیظی بر دهانه آن تنیده شده و کبوتران وحشی در آنجا تخم گذارده اند . پس بدون ورود به غار برگشت و گفت : تارهایی در دهانه غار وجود دارد و حاکی از آن است که کسی آنجا نیست . این جستجو سه شبانه روز ادامه داشت و پس از آن جملگی مایوس شدند و از فعالیت دست برداشتند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:34  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
اولین پروانه

اولین کسی که پروانه وار گرد حرم وجود پیامبر گردید ، و نماز گذارد ، کسی جز " علی " نبود . پیامبر رو به علی کرد و فرمود : " امشب در فراش من بخواب ، و آن برد سبز رنگی را که من هنگام خواب به روی خود می کشیدم ، به روی خود بکش . زیرا از طرف مخالفان توطئه ای برای قتل من چیده اند ، و من باید به مدینه مهاجرت کنم . پاسی از شب گذشته بود که به وسیله چهار نفر تروریست ، محاصره اطراف خانه پیامبر آغاز شد . آنان از شکاف در ، به داخل خانه می نگریستند و وضع خانه را عادی دیده گمان کردند کسی که در خواب است ، خود اوست . در این هنگام ، پیامبر تصمیم گرفت که از خانه بیرون رود . دشمن اطراف را کاملا زیر نظر داشت و از طرف دیگر اراده خدا بر آن بود که پیامبر عالیقدر را از چنگال فرومایگان نجات دهد . پیامبر با تلاوت آیاتی از " یس " که با اوضاع او متناسب بود از خانه بیرون آمد . هنگام خروج از خانه ، کفار خوابیده بودند تا بامدادان به او هجوم آورند و تصور نمی کردند که او از نقشه آنها آگاهی داشته باشد . ( این حادثه کاملا جنبه طبیعی داشته و امر خدا بر آن بود که  آین کار رنگ اعجاز نداشته باشد . پیامبر خواست با قرار دادن علی به جای خود ، از مجاری طبیعی ،رهایی یابد . ) پرده های تیره شب یکی پس از دیگری کنار رفت ، صبح صادق سینه افق را شکافت . سیاهدلان فکر می کردند بزودی به هدف خود می رسند ، دستها به قبضه شمشیر بود و با شور خاصی وارد حجره پیامبر شدند ، که علی ، سر از بالش برداشت و برد سبز را کنار زد و در کمال خونسردی گفت : چه می خواهید ؟
گفتند " محمد " را می خواهیم ، او کجاست ؟
علی گفت : مگر او را به من سپرده بودید تا از من تحویل بگیرید ، او اکنون در خانه نیست . مشرکان بشدت خشمگین شده و از اینکه تا صبح صبر کرده بودند پشیمان بودند و از " ابولهب " ناراحت شدند که چنین پیشنهادی داده بود . و در فکر تعقیب او بر آمدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 8:19  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
آوای غیبی

این خیره سران از پشتیبانی خداوند غافل بودند و دیگر به فکر واندیشه آنان نمی رسید که او مثل سایر پیامبران از مددهای غیبی بهره مند است ، و در این سیزده سال نیز غیر از این نبوده که او " محمد " را از تند باد حوادث حفظ کرده است . نوای وحی توسط جبرئیل نازل شد که : " هنگامی که کافران بر ضد تو فکر می کنند تا تو را زندانی کنند ، یا بکشند و یا تبعید نمایند ، آنان با خدا از در حیله وارد می شوند و خدا حیله آنها را به خودشان برمی گرداند . " و رسول خدا مامور به سفر شد تا به سوی یثرب راهی شود ، آنهم با مراقبتهای کامل دشمن که کار بسیار دشواری بود . بخصوص که فاصله مکه تا مدینه زیاد بود ، پس باید با نقشه دقیق اینکار صورت بگیرد . قرار شد کسی در رختخواب او بخوابد تا دشمن خط تعقیب را گم کرده و تنها خانه او محاصره شود . و پیامبر بتواند در این فرصت در نقطه ای پناه ببرد . حال چه کسی حاضر است بجای او در جایگاهش بخوابد و جان خود را فدا کند ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 8:18  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت
فکر شیطانی

در سالهای دوازده و سیزدهم بعثت ، مشرکان قریش با خطر بزرگی که همان ، پایگاه بزرگ مسلمانان در یثرب بود روبرو شده بود ، یثربیان حمایت و حفاظت پیامبر را بر عهده گرفته بودند . گفتیم که در سال سیزدهم بعثت مهاجرت پیامبر  اتفاق افتاد ، و در مکه جز پیامبر و علی و عده ای از بیماران و ... کسی باقی نمانده بود . ناگاه سران قریش تصمیم وحشتناکی گرفتند : جلسه در دارالندوه انجام گرفت ، و با این دلیل که " محمد " میان ما سنگ تفرقه افکند و خطر بزرگی برای ما ایجاد نمود و اکنون جام صبر ما لبریز شده است ، انواع پیشنهادات بسیار خطرناک مانند اینکه ، یک فرد با شهامت از میان ما ، به زندگی او خاتمه داده و دیه و خونبهای او را به بنی هاشم بپردازیم ، مطرح شد . " نجدی " در آن میان ، با این دلیل که این کار عملی نیست و قاتل " محمد " اول باید دست از جان خود بگذرد ، این راه را رد کرد . " ابوالبختری " گفت ، خوبست او را حبس کنیم و از روزنه کوچکی به او آذوقه داده تا جلوی تبلیغ آیین او را بگیریم ، بازهم مخالفت شد و ... تا بالاخره ، ابوجهل سکوت مجلس را شکست و گفت : بهتر است تا از هر قبیله ، افرادی را انتخاب کرده و شبانه به خانه او حمله ببریم و او را قطعه قطعه کنیم ، تا خون او در میان قبایل پخش شود و بنی هاشم نتواند با تمام آنها به نبرد برخیزد و...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 8:17  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سرگذشت هجرت