
با بالا گرفتن تعالیم عالی اسلام و حسن سلوک پیامبر ، روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده گردید و این قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی ، یهود را بر آن داشت تا به فکر چاره باشند زیرا آنان فکر می کردند با تقویت پیامبر می توانند او را به سوی خود بکشند ولی اکنون قدرت او مافوق قدرت یهود و مسیح بود ، پس شروع به کار شکنی کردند . گاه با پیش کشیدن سوالات پیچیده مذهبی، می خواستند عقاید را نسبت به پیامبر متزلزل کنند و گاه با مجادله و بحث ولی نه تنها هیچ شکافی در صفوف مستحکم مسلمین ایجاد نمی کرد بلکه مقام علمی و اطلاعات غیبی وی بر همه آشکار می شد .
این مجادلات گرچه باعث عناد بیشتر یهود بود ولی سبب می شد افراد قلیلی از یهود مانند : " عبدالله بن سلام " و " مخیریق " که از دانشمندان و احبار یهود بودند ، به اسلام رو بیاورند .
ایمان آوردن " عبدالله " تا قبل از اعتراف صریح قبیله اش به دانش و پرهیزکاری او ، مخفی بود پس پیامبر از آنها پرسید : " نظر شما در باره عبدالله چیست ؟ " همگی گفتند : او پیشوای ما و دانشمند عالی مقام ماست . سپس عبدالله به سوی آنها رهسپار شد و اسلام آوردنش را علنی کرد . این خبر خشم یهود را برانگیخت و با اینکه چند ساعت از اعتراف آنها نگذشته بود ، همگی به نادانی وی قیام کردند .
یهودیان مجبور شدند نقشه دیگری بکشند . آنها با ایجاد آتش اختلاف بین " اوسیان و خزرجیان " ، که جنگهای صدو بیست ساله آنها اکنون در سایه اسلام به برادری تبدیل شده بود ، سعی کردند تا بین قوای داخلی مسلمین شکاف ایجاد کنند .
یکی از بازیگرن یهودیان " شاس " روزی شاهد وحدت در انجمنی که " اوس و خزرج " در آن گرد آمده بودند ، شده و از این اتحاد سخت ناراحت شد ، پس فورا یکی از جوانان یهود آن جمع را خواست و با او برنامه اختلاف را اجرا کرد . او خاطرات تلخ جنگهای گذشته و سرگذشت جنگ " بعاث " که به نفع اوسیان تمام شد را باز گفت . کم کم نزاع و تفاخر بین آنها " اوس و خزرج " بالا می گرفت ، که با حضور پیامبر و تذکر اهداف عالی اسلام و اینکه شما با هم برادرید و با دادن پند و اندرز آگاهشان نمود ، تا اینکه یک مرتبه صدای ناله بلند شد و نادم از کار خود شدند . سر انجام کار یهود ، با پیمان شکنی و نقض عهد و پیمان خود و ایجاد ارتباط مخفی و علنی با مشرکین اوس و خزرج و کسانی که در اسلام دو دل بودند ( و فعالیت شدید به نفع بت پرستان که نتیجه آن ایجاد جنگهای خونین بین مسلمانان و یهودیان بود ) به نابودی ملت یهود در مدینه ، تمام شد .

تمرکز مسلمانان در مدینه فصل جدیدی در زندگی پیامبر بود . او قبلا فقط آیین خود را تبلیغ می نمود اما اکنون باید بسان یک سیاستمدار پخته ، موجودیت خود و هواداران خود را حفظ کرده و نگذارد دشمنان داخلی و خارجی در آن نفوذ کنند . او در این میان با سه مشکل روبرو بود : 1- خطر قریش و عموم بت پرستان عربستان .
2- یهودیان یثرب که در داخل و خارج شهر زندگی می کردند و ثروت زیادی داشتند .
3- اختلاف بین دو قبیله " اوس و خزرج " که گفتیم ، این مشکل را چگونه با بستن عقد اخوت بین دو قبیله حل نمود .
دومین مشکل ، یهودیان بودند . پیامبر می دانست که پرورش نهال نو پای اسلام فقط با سر و سامان گرفتن اوضاع داخلی امکان پذیر است ، که آن هم جز ، با متحد شدن با یهودیان و ایجاد وحدت در منطقه ممکن نبود . پس با یک وحدت سیاسی است که می تواند در باره حل مشکل سوم که بت پرستان قریش بودند ، فکر کند و باید در مقر فرماندهی امن و امان ، به دفاع در برابر دشمنان خارجی بپردازد .
در بدو ورود پیامبر ، تفاهم بین مسلمانان و یهودیان ، به دلیل اینکه هر دو خدا پرست و بت شکن بودند ، وجود داشت و یهود تصور می کرد با تقویت کلمه اسلام می تواند از حملات مسیحیان روم در امان باشد و از طرفی بین " اوس و خزرج " پیمانهای دیرینه ای وجود داشت . پس پیامبر قراردادی مبنی بر اتحاد مهاجر و انصار نوشت و در آن آیین و ثروت یهود را محترم شمرد ، یهودیان هم امضا کردند . این سند یکی از پیروزیهای سیاسی در جهان آن روز ، برای حکومت نو بنیاد اسلام به حساب می آید .
از بزرگترین قراردادها ، بستن قرارداد بین مسلمانان قریش و یثرب و کسانی که آنها را پیروی کرده و با آنها به جهاد برخاستند ، بود .

اولین گامی که پیامبر پس از ساختن مسجد برداشت ، دوستی بین " اوس و خزرج " بود ، که از دیرباز سر دشمنی با هم داشتند . پیامبر سیصد نفر از مهاجرین و انصار را با یکدیگر برادر نمود و رو به مسلمانان می کرد و می فرمود : " فلانی تو برادر فلانی هستی ." کار اخوت به پایان رسیده بود که ناگاه " علی " با چشم گریان عرض کرد : " یاران خود را با یکدیگر برادر کردید ، ولی عقد اخوت میان من و فرد دیگری برقرار نساختید ؟ !
پیامبر فرمود : " تو در دنیا و آخرت برادر من هستی ، بخدا سوگند ، کار برادری ترا برای این عقب انداختم که می خواستم در پایان با تو برادر شوم . تو نسبت به من مانند هارونی به موسی ، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست ، تو برادر و وارث من هستی . "
خانه های پیامبر و اصحاب وی هر کدام در خصوصی به مسجد داشت و از درهای خصوصی وارد مسجد می شدند . پیامی از پروردگار آمد که تمام درها بجز در خانه " علی " بسته شود . سر و صدایی بلند شد و گمان کردند این استثنا جنبه عاطفی دارد . رسول خدا با خطبه ای اذهان مردم را روشن نمود و در آن فرمود : " من از جانب خود هرگز دستور به بسته شدن و باز ماندن درها نداده ام ، بلکه دستوری بود از جانب پروردگار و من ناچار به پیروی از آن بودم ."

زمینی که شتر پیامبر در آن زانو زد را به قیمت ده دینار برای ساخت مسجد خریداری کردند و مسلمانان در ساخت آن شرکت نموده به همراه پیامبر از اطراف سنگ می آوردند . پیامبر از این طریق نشان می داد که او اهل عمل است نه لفظ بنابراین مانند بقیه کار می کرد و با یارانش می خواندند : " زندگی حقیقی همان زندگی آخرت است . پروردگارا بر انصار و مهاجر ترحم فرما " " عثمان بن عفان " کسی بود که از ترس گرد و غبار ، تن به کار نمی داد و " عمار " هم اشعاری را که از " علی " آموخته بود برایش می خواند : هرگز کسی که بطور مدام ایستاده و در آبادی مسجد می کوشد با کسی که از گرد و غبار فاصله می گیرد و حاضر نیست در این راه لباسهایش از گرد و غبار آلوده گردد ، برابر نیستد . " عثمان " ناراحت شد و او را با عصایی که در دست داشت تهدید نمود . پیامبر خطاب به او فرمود : " با عمار چه کار دارید ، عمار آنان را به بهشت دعوت می کند و آنان او را به دوزخ "
عماریاسر که جوان نیرومندی بود از سر سادگی و اخلاص ، چندین سنگ را روی هم جمع کرده و بر دوش خود حمل می کرد . گروهی از این اخلاص سو استفاده کرده بیش از تحمل او سنگ بر دوش او می گذاردند ، و او میگفت من سنگها را یکی برای خود و دیگری را به نیت پیامبر حمل می کنم . روزی پیامبر او را زیر بار گران سنگها دید ، او لب به گلایه گشود و گفت : اصحاب شما سو قصد ، به من دارند و خواهان قتل من هستند ، آنان یک یک سنگ ها را می آورند و سه تا سه تا بر پشت من حمل می کنند . پیامبر پس از این که غبار را از دوش او پاک می کرد ، فرمود : " آنان قاتل شما نیستند ، ترا گروه ستمگر خواهند کشت ، در حالی که تو آنان را به سوی حق و حقیقت دعوت می نمایی ."
این خبر غیبی همانطور که پیامبر گفته بود اتفاق افتاد و " عمار " در سن نود سالگی در جنگ " صفین " در رکاب امیر المومنین ، به دست هواداران " معاویه " کشته شد . افرادی مانند " هزیمه بن ثابت " و کسانی که در جنگ با علی مردد بودند با این خبر که عمار در سپاه علی است ، شمشیر بر علیه شامیان کشیدند . " ذوالکلاع حمیری " با بیست هزار تن از قبیله خود ، که تکیه گاه معاویه در این جنگ بحساب می آمد ، به جنگ " علی " آمده بود ولی همینکه شنید " عمار یاسر " با " علی " است ، سخت تکان خورد و از " عمر و عاص " پرسید که ، آیا پیامبر در باره عمار چنین گفته ؟ آنان تایید کردند و به دروغ گفتند ، اما او در سپاه " علی " نیست . او عده ای را برای تحقیق فرستاد ولی قبل از آنکه متوجه واقعیت شود ، به طرز مرموزی به قتل رسید .

پیامبر بر آن شد قبل از هر کاری ، برای مسلمانان یک مرکز عمومی بسازد که در آن کارهای آموزشی و پرورشی ، سیاسی و قضایی انجام گیرد . از آنجا که سر لوحه تمام برنامه پیامبر ، یکتا پرستی و توحید بود ، پس لازم دید پیش از هر کاری دست به ساختن معبدی نماید که در آن به نماز و ذکر خدا و نیایش بپردازند .
این معبد که همان مسجد بود تنها ، محل عبادت نبود بلکه لازم بود در هر هفته ، اعضا حزب الله در روز معینی گرد هم آمده و در مصالح اسلام به شور بپردازند و در هر سال دو بار نماز عید بگزارند . گاهی مسجد " مدینه " به شکل مرکز ادبی درآمده و سخن سرایان بزرگ عرب اشعاری که با روح اخلاقی و روش تربیتی اسلام مطابق بود ، می سرودند . خلاصه ، مسجد محل همه گونه تعلیم اعم از دینی و علمی و حتی خواندن و نوشتن بود و بسیاری از بزرگان علم و دانش ، فارغ التحصیلان حلقه تدریس در مساجد بودند . جلسات آموزشی در مسجد بقدری جالب بود که نمایندگان قبیله " ثقیف " از دیدن این منظره سخت تکان خوردند و متعجب شدند . مسجد در آن روز یک مرکز دادگستری هم بود و عموم دادخواستها در آن صورت می گرفت . یکی از اسرار اجتماع امور دینی و تعلیمی در مسجد این بود که رهبر اسلام می خواست عملا نشان دهد علم و دین با هم توامند و هر جا مرکز دین باشد آنجا مرکز علم و دانش است و اینکه این آیین یک آیین معنوی محض نیست که با امور مادی زندگی نیز سروکار دارد .( هماهنگی علم و ایمان )




