
جنگهای تن به تن و حمله های گروهی تا ظهر در بدر ادامه داشت و آتش جنگ با فرار قریش و اسیر شدن عده ای از آنان رو به خاموشی می رفت و پیامبر پس از نماز عصر از بیابان بدر بیرون آمد ، در این هنگام زمزمه اختلاف در نحوه تقسم غنائم جنگی در بین یاران پیامبر شنیده شد و هر گروه از سربازان و فرمانده هان ادعای حقوقی بالاتر از دیگری را داشت ، اما قانون عدل و انصاف ایجاب می کرد که همه ارتش بطور یکسان سهم داشته باشند چرا که هیچ واحدی بدون تلاش دیگری نمی توانست در نبرد پیشرفت کند ، پیامبر هم در میان راه غنائم را بطور یکسان تقسیم کرد و برای خانواده کشته شدگان ، سهمی جدا در نظر گرفت .
در باره اسیران هم تصمیم بر آن شد که سیران با سواد هر یک به ده نفر سواد خواندن و نوشتن را بیاموزند تا آزاد شوند و اسیران بی سواد با پرداخت مبلغی از چهار هزار درهم تا هزار درهم ، و فقرا هم بدون پرداخت " فدیه " آزاد گردند .
از آنجا که پیامبر اسلام پیامبر رحمت و مرحمت بود به دستور ایشان از ریختن خون دو گروه جلوگیری به عمل آمد ، یکی دسته ای که در مکه به مسلمانان نیکی کرده و آنها را حمایت نموده بودند مانند " ابوالبختری " که در شکستن محاصره اقتصادی کمک بسزایی کرده بود و گروه دیگر کسانی بودند که به اجبار از مکه بیرون آمده بودند و از صمیم قلب خواهان اسلام و پیامبر بودند مانند : اکثر بنی هاشم که " عباس " عموی پیامبر ، یکی از آنان بود . ( وی به خاطر مصالح اسلام و کمک مخفیانه به برادرزاده اش ایمان خود را پنهان کرده بود و از این طریق پیامبر را از نقشه های شوم قریش آگاه می ساخت ، چنانکه در جنگ احد نیز این کار را انجام داد. )
جنگ بدر به پایان رسید و چهارده شهید مسلمان در گوشه رزمگاه به خاک سپرده شدند و قریش با دادن هفتاد کشته و هفتاد اسیر ، پا به فرار گذاردند و به دستور پیامبر اجساد مشرکان در چاهی قرار گرفت و پیامبر یک به یک اسامی آنان را صدا می زد و می فرمود : " " عتبه ، شبیه ، امیه ، ابوجهل ، و ... " آیا آنچه را که پروردگار شما وعده داده بود حق و پا بر جا یافتید ؟ من آنچه را که پروردگارم وعده داده بود حق و حقیقت یافتم . در این موقع گروهی از مسلمانان به پیامبر گفتند : آیا کسانی که مرده اند را صدا می زنید ؟ و فرمود : " شماها از آنان شنواتر نیستید آنان قادر به جواب نیستند .

" اسود محزونی " که مرد تند خویی بود ، پیمان شومی با قریشیان بست ، که در آن قرار شد خود را به حوض آبی که سپاه اسلام کنار آن مستقر هستند رسانیده ، یا از آن بخورد یا آنرا ویران کند و یا کشته شود !
نبرد تن به تن با کشته شدن " اسود " به دست " حمزه " آغاز شد . ( رسم دیرینه اعراب در جنگ این بود که حمله با نبرد تن به تن آغاز شود )
پس از آن کشته شدن " اسود محزونی " سه نفر از دلاوران قریش به نامهای " عتبه " و برادرش " شیبه " و فرزندش " ولید " که هر سه غرق در سلاح بودند ، در وسط میدان ، غرش کنان هم رزم طلبیدند . سه جوان رشید از انصار از صف مسلمانان بیرون آمدند ( " عوف و معوذ و عبدالله رواحه " ) . " عتبه " معترضانه داد زد : " محمد " کسانی هم شان ما بفرست .
پیامبر رو به " عبیده " و " حمزه " و " علی " کرد و فرمود : برخیزید .
هرسه دلاور با سر و صورت پوشیده روانه رزم شدند و " عتبه " هم آنان را پذیرفت و گفت هم شان ما هستید . در این نبرد ، طرف " حمزه " " شیبه " و هماورد " عبیده " " عتبه " بود و " علی " پس از کشتن " ولید " ، با " حمزه " به سوی " عتبه " رفتند و او را از پای در آوردند . اکنون حمله عمومی آغاز شد .
مسلمانان به دستور پیامبر از حمله عمومی خودداری کردند و با تیراندازی مانع پیشروی دشمن شدند . در این میان ، اتفاقات گوناگونی، مثل بوسیدن سینه پیامبر توسط " سواد " ( ، که به بهانه تلافی ضربه چوبی که پیامبر در صف مسلمانان به وی زده بود ، و یا سوال "عمیر حمام " ، که در راستای شهادت ، از پیامبر سوال نمود ، که فاصله او تا بهشت چقدر است ؟ و ایشان فرموده بود : " به اندازه نبردبا سران کفر " . و او با دلی مملو از ایمان به نبرد مشغول شد ) باعث شد ، پیامبر مشتی خاک برداشته و به سوی قریش بریزد و سپس دستور حمله عمومی را بدهد . او در این هنگام رو به قریش کرد و فرمود : " روهای شما دگرگون باد ! "
پیامبر با قلبی لبریز از ایمان در مقر فرماندهی ، روبه درگاه خداوند کرد و گفت : " بار پروردگارا اگر امروز این گروه ، کشته شوند دیگر کسی تو را روی زمین پرستش نخواهد نمود . " چیزی نگذشت آثار پیروزی در صف مسلمانان هویدا شد و دشمن کاملا مرعوب گشته ، پا به فرار گذاشت و مسلمانان ، که هم کشتن و هم شهادت را پلی برای رسیدن به سعادت ، می دانستند ، همچنان گستاخانه می جنگیدند و پیشروی می کردند .

قریش بر آن شد که به سوی " بدر " حرکت کند و در نقطه مرتفعی از بیابان ، پشت تپه ای فرود آید . باران شدیدی ، باریدن گرفت که راه رفتن را برای قریش سخت نمود و آنان را از پیشروی باز داشت ، اما باران درمنطقه " العدوه الدنیا " ( " العدوه الدنیا " منطقه پست و سرازیری در شمال سرزمین وسیع " بدر " که نقطه مقابل " العدوه القصوی " واقع در جنوب است ، می باشد ) که رسول گرامی در آنجا تمرکز داشت ، اثر سوئی نگذاشت .
با پیشنهاد یکی از افسران کار آزموده جنگی به نام " حباب " ، بنا شد کاروان در کنار آبی که به دشمن نزدیک است فرود آید تا خود و چهارپایان همیشه آب در اختیار داشته باشند و با پیشنهاد " سعد بن معاذ " قرار شد تا بر بلندی تپه ، سایبانی برای پیامبر بسازند تا سراسر میدان نبرد چشم انداز آن باشد و فرمان فرمانده کل قوا به وسیله افراد خاصی به افراد جزء برسد و از آن مهمتر اگر ارتش اسلام در این نبرد شکست خوردند و کشته شدند ، با عملیات تاخیری که دشمن را از پیشروی باز می دارد خود را به مدینه رسانیده و مسلمانانی را که از این اتفاق بی اطلاعند ، آگاه نموده تا پیامبر را کاملا حمایت کنند چرا که آنها بر پیمان خود پایبندند . پیامبر پس از دعادر حق او ، فرمان این کار را داد .
بامدادان روز هفتم رمضان سپاه قریش در نقطه ای از بدر متمرکز شدند و برای کسب اطلاعات از نیروی مسلمانان " عمیر بن وهب " که در امر تخمین ماهر بود را مامور کردند ، وی که سرتاسر بیابان را زیر پا گذاشته بود ، خبر مهیبی را آورد و گفت : گروهی را دیدم که جز شمشیر پناهگاهی ندارند ولی تا هر یک ، یکی از شما را نکشند ، کشته نخواهند شد ، در این صورت زندگی چه فایده ای خواهد داشت ؟ نمی بینید که خاموشند و حرف نمی زنند و تصمیم و اراده از چهره هایشان پیداست ، همچون افعی های کشنده زبان های خود را در اطراف دهان گردش می دهند ؟ سخنان این سرباز دلاور غوغایی در میان قریش بر پا نمود و ترس سرتاسر آنان را فرا گرفت و افرادی مانند " حکیم بن حزام " و " عتبه " که سرور قریش بود را بر آن داشت تا از جنگ با " محمد " صرف نظر کنند چرا که هدف حفظ اموال بود و جز کشته شدن " حضرمی " به دست مسلمانان خسارتی ندیده بودند ، ولی " ابو جهل " از " عتبه " و خطبه جذابش فوق العاده ناراحت شد و با تحریک کردن برادر " حضرمی " برای گرفتن خونبهای برادرش ، به او گفت که در بین قریش برای مرگ برادرش نوحه سرایی کند . وی نیز با نوحه و گریه خون غیرت را در عروق قریش به گردش درآورد و آنان بر نبرد مصمم شدند و حتی " عتبه " لباس جنگ بر تن کرد ، احساسات جای خرد و عقل را گرفت و مردانی که طرفدار صلح و آرامش بودند را پیشقدم در میدان نبرد ساخت .

از آنجا که اکثریت سربازان و یاران همراه پیامبر را جوانان انصار تشکیل می دادند و می دانیم که پیمان آنان با پیامبر یک پیمان دفاعی آنهم در مدینه بود و تعهد کرده بودند از شخص پیامبر مانند کسان خود حمایت کنند ، پس لازم شد که پیامبر با آنان وارد شورای نظامی شود . در این هنگام پیامبر برخاست و فرمود : " نظر شما در این باره چیست ؟ " در پاسخ به این سوال " ابوبکر " و " عمر " یک پاسخ دادند مبنی بر اینکه مصلحت نیست جنگ کنیم و به مدینه برگردیم . ولی " مقداد " برخاست و گفت که آنچه خدایت دستور می دهد انجام بده که ما با توئیم و هرگز مانند بنی اسرائیل ، سخنی که به موسی گفتند به شما نمی گوییم که " ای موسی تو و پروردگارت بروید جهاد کنید و ما در همین جا می نشینیم ! " ما می گوییم در پناه عنایات پروردگارت ، جهاد کن و ما در رکاب شما نبرد خواهیم کرد . پیامبر خوشحال شد و در حق او دعا نمود . چون این نظرات فردی بود ، پیامبر سوال خود را تکرار کرد . " سعد بن معاذ " انصاری برخاست و گفت گویا روی سخن شما با ماست ؟ پیامبر فرمود : آری . گفت : ای پیامبر خدا ما به تو ایمان آورده ایم و ترا تصدیق کرده ایم که آیین تو حق است و هر چه شما تصمیم بگیرید ما ازآن پیروی می کنیم . به آن خدایی که تو را به رسالت مبعوث نموده است هرگاه وارد این دریا شوید ما نیز وارد می شویم و یک نفر از ما از پیروی از شما سر باز نمی زند . ما هرگز از رویارویی با دشمن نمی ترسیم و ... ، سخنان این افسر شجاع چنان هیجان انگیز بود که سردار لشکر بلا فاصله دستور حرکت را صادر کرد و فرمود: " حرکت کنید و بشارت باد شما را که یا با اموال مصادره شده باز می گردید و یا با نیروهای امدادی که برای نجات کاروان آمده اند ، نبرد خواهید کرد . اکنون من کشتارگاه قریش را می نگرم که صدمات سنگینی بر آنها وارد شده است . " کاروان به راه افتاد و در کنار آبهای بدر موضع گرفت . ستون اسلام در نقطه ای کاملا استتار ، موضع گرفت و از هر گونه تظاهر که باعث کشف اسرار گردد جلو گیری به عمل آمد و دسته های مختلف شروع به جمع آوری اطلاعات از قریش و کاروان نمودند ، حتی خود پیامبر هم با سربازانی دلاور مسافتی راه پیمودند و بر رئیس قبیله ای وارد شدند و از قریش و محمد و یاران او اطلاعاتی گرفتند ، وی گفت که محمد و یارانش در چنین روزی در این نقطه باید باشند ( اشاره به نقطه ای کرد که ستون اسلام در آنجا موضع گرفته بودند ) و گروه قریش اکنون باید در فلان نقطه باشند ( اشاره به نقطه ای که قریش درست در آنجا سکونت داشتند )و با دیگر گزارشات رسیده از گروههای تحقیقاتی مقر ارتش قریش کاملا مشخص شد . گروه ابوسفیان هم با آگاهی یافتن از اینکه مسلمانان در تعقیب آنها هستند ، مسیر کاروان را تغییر داد تا از منطقه نفوذ اسلام بیرون برود . این خبر به گوش مسلمانان هم رسید ولی با آوای الهی که نازل شد ( سوره انفال /7 )دلها آرام گرفت و بر ادامه کار مصمم شدند . از آن طرف با آوردن پیام ابوسفیان مبنی بر جابجایی کاروان ، دو دستگی در میان سران جمعیت ایجاد شد و گروهی مثل " بنی زهره " و " اخنس بن شریق " و " طالب " از راهی که آمده بودند بازگشتند . " ابو جهل " با سخنان فریبنده ، اصرار ورزید که در نقطه "بدر " سه روز بمانیم و شترانی بکشیم و شراب بخوریم و زنان رامشگر آواز بخوانند ، تا صیت قدرت و توانائی ما به گوش اعراب برسد و تا ابد از ما حساب ببرند ! این پیشنهاد عملی شد و کاروان به منطقه مرگ نزدیک و نزدیکتر شد .

در تمام نبردها کسب اطلاع از اوضاع دشمن ، نخستین گام پیروزی است ، تا فرمانده لشکر از استعداد و نقطه تمرکز آنها و روحیه جنگجویان آگاه نباشد ، چه بسا با شکست مواجه شود . از این رو یکی از روشهای ستوده پیامبر ، کسب این اطلاعات از پایه آمادگی دشمن و محل او بود .
برای پیامبر خبر آوردند که کاروانی از قریش به سرپرستی ابوسفیان راهی مدینه است ، وی افرادی چون " عدی " و " حیاه محمد " را در مسیر عبور این کاروان فرستاد جهت کسب اطلاعات لازم اعم از تعداد افراد کاروان و نام سرپرست و تعداد شتران و اموال و نوع کالاها و ارزش آن اموال و ... . از آنجا که ثروت مسلمانان توسط قریش مصادره شده بود ، لازم شد که بعنوان غنائم جنگی اموال آنان به تصاحب مسلمین درآید ، از این رو پیامبر رو به مسلمانان کرد و فرمود : " هان ای مردم این کاروان قریش است می توانید برای تصرف اموال قریش از مدینه بیرون بروید ، شاید گشایشی در کار شما رخ دهد . " از این رو پیامبر در سال دوم هجری ( هشتم رمضان ) " عبدالله بن ام مکتوب " و " ابولبابه " را جانشینان خود برای ادا نماز و امور سیاسی قرار داد و به همراه سیصد و سیزده نفر برای مصادره اموال قریش از مدینه بیرون فرستاد و خود هم به همراه " علی " و " مصعب " با سپاه هشتاد و دو نفر از مهاجرین و صدوهفتاد نفر خزرجی و شصت و یک اوسی با سه اسب و هفتاد شتر ، عزم " ذفران " که در مسیر کاروان قریش قرار داشت ، نمود . و هدف دیگر برای این کار همان مظلومیت و ستم کشی مسلمانان بود .
پیامبر و اصحابش در دو منزلی " بدر " موضع گرفتند ، قریش همینکه از کاروان پیامبر که در تعقیب آنها بود آگاهی یافت ، شتر سوار تند روی به نام " ضمضم بن عمرو " را اجیر کرد تا به دلاوران قریش و صاحبان کالا در مکه خبر دهد ، برای نجات کالاهای خود از دست مسلمانان از مکه بیرون آیند .او هم با شتری خون آلود که بینی و گوشهایش را بریده بود و لباسی که از پشت و جلو پاره شده بود ، خود را به مکه رساند و فریاد زنان گفت : مردم شترانی که حامل ناقه مشکند در خطرند . " محمد " و یارانش در صدد مصادره کالاهای شمایند ، گمان نمی کنم به دست شما برسد ، به فریاد برسید ! یاری کنید ! ... با دیدن وضع رقت بار شتر و " ضمضم " خون مردم مکه به جوش آمد و تمام دلاوران و جنگجویان آماده خروج شدند .
پیامبر و یارانش با شنیدن خبر تشکیل ارتش طوائف مکه برای جنگ ، از آنجا که برای جنگ از مدینه بیرون نیامده بود و از لحاظ سور و سات جنگ و تعداد افراد با ارتش دشمن ، قدرت مقابله نداشتند بر سر دو راهی قرار گرفتند ، ولی به دلایل متعدد که یکی از آنها زیر سوال رفتن تمام افتخاراتی بود که در پناه مانورهای نظامی بدست آورده بودند و دیگری اینکه با پشت کردن به دشمن ، ممکن بود ، دشمن به پیشروی ادامه دهد و به مدینه که مرکز اسلام بود ، حمله کند ، تصمیم گرفتند تا آخرین لحظه عقب نشینی نکنند .




