
ارزش فداکاری علی در جنگیدن او با " عمرو " در آن لحظه معلوم می شد که ، پیروزی از آن " عمرو " بود . پیامبر در این رابطه فرمود : " ارزش این فداکاری بالاتر از تمام اعمال امت من است ، زیرا در سایه شکست بزرگترین قهرمان کفر ، عموم مسلمانان عزیز شدند و ملت کفر ، خوار و ذلیل گردید . " علی پس از مرگ " عمرو " از روی جوانمردی به زره او که بسیار گرانبها بود ، دست نزد . سپاه عرب به دلایل گوناگون از جمله : 1- انگیزه آنان با یهود یکی نبود و یهود از گسترش اسلام بیم داشت و عرب به دلیل خصومت دیرینه با اسلام و قبیله های " غطفان " و " فزاره " به طمع محصولات خیبر تن به جنگ داد . همین باعث شد که توسط مسلمانان بین آنان اختلاف افتاد ، چرا که پیامبر به این دو قبیله گفتگو نمود و به آنها وعده داد تا اگر آنان به سرزمینشان برگردند ، یک سوم میوه های مدینه از آنان گردد .
2- کشته شدن " عمرو " و ایجاد رعب و و حشت در بین سپاه کفر .
3- " نعیم بن مسعود " تازه مسلمان با بازی کردن یک نقش سه جانبه توانست بین قبیله بنی قریظه در داخل و سپاه کفر در بیرون مدینه و غطفان ، تفرقه ایجاد کند ، فعالیت او کمتر از جاسوسان زبردست عصر ما نمی باشد . البته تمام اینها با اجازه و توصیه پیامبر که فرموده بود : " کاری کن که این جمعیت پراکنده شود " صورت پذیرفت .
4- آخرین عامل ، که در واقع می توان آن را امداد غیبی دانست ، طوفانی که ناگهان شروع شد و به سردی هوا شدت بخشید . انقلاب هوا بقدری بود که خیمه ها را از جا کند و دیگهای غذا را واژگون نموده و چراغها را خاموش و آتشهای برافروخته را در بیابان پخش کرد . بدین ترتیب غائله احزاب در بیتو چهارم ذی القعده سال پنجم هجری پایان پذیرفت .
در این سال بساط قبیله سه گانه پیمان شکن و خائن یهود ، اعم از قبیله " بنی قینقاع " که مسلمانی را کشتند و " بنی نظیر " که نقشه کشتن " محمد " را طرح کردند و پیامبر گرامی آنها را مجبور کرد که از محیط مسلمانان بیرون روند . و طایفه " بنی قریظه " هم در کوبیدن اسلام با سپاه کفر صمیمانه همکاری نمود .

در خلال این درگیریها ، پنج قهرمان از گروه دشمن توانستند از قسمت باریکتر خندق عبور کنند ، که محاصره شدند و از آمدن بقیه جلوگیری بعمل آمد . یکی از آنها به نام " عمرو " که بسیار شهامت داشت ، با قدرت تمام مبارز طلبید ولی کسی یارای مقابله با او را نداشت و او در سکوت سپاه اسلام ، گستاخ تر از قبل فریاد می کشید ، تا اینکه پیامبر ، این سکوت را شکست و رو به سپاهیانش کرد و فرمود : " یک نفر برخیزد ، شر این مرد را از سر مسلمانان قطع کند ." اما کسی جز " علی " آماده مبارزه نبود . پیامبر برای حفظ جان او دعا نمود و از خدا طلب یاری کرد ( بار الها مرا تنها نگذار و تو بهترین وارثی ... ) و علی با سرعت هر چه تمامتر برای جبران وقفه ایجاد شده به راه افتاد ، پیامبر هم جمله معروف خود را فرمود ، که " ایمان و کفر به تمامی روبروی یکدیگر قرار گرفت "
علی سراپا پوشیده در زره ، رجز گویان وارد نبرد با " عمرو " شد و در پاسخ به سوال او که تو کیستی؟ با صراحت فرمود : " علی فرزند ابوطالب . " عمرو گفت : من خون تو را نمی ریزم ، زیرا پدرت از دوستان دیرینه من بود ، من در فکر اینم که پسر عمت ، به چه اطمینان ، تو را به میدان فرستاد ، من می توانم تو را با نوک نیزه ام بردارم و میان زمین و آسمان نگه دارم در حالی که نه مرده و نه زنده باشی . ( البته بعضی این سخن را از ترسی که او از علی داشت می دانند ، چون او دلاوریهای علی را دیده بود . ) علی فرمود : تو غصه مرگ مرا نخور ، من در دو حالت ( کشته شوم و یا بکشم ) سعادتمند بوده و جایگاه من بهشت است ، ولی در همه حال دوزخ در انتظار توست . عمرو لبخندی زد و گفت : علی ، این عادلانه نیست ، بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشد . علی او را به یاد روزی که دست در استار کعبه کرده و با خدا عهدی بسته بود که در میدان نبرد سه پیشنهاد کند و یکی از آنها را بپذیرد ، انداخت . پس پیشنهاد کرد ، که نخست اسلام بیاورد ، گفت که ممکن نیست . فرمود دست از نبرد بردار و " محمد " را به حال خود بگذار . گفت ، پذیرفتن این مطلب برای من سرافکندگی است و... علی فرمود ، اکنون حریف تو پیاده است ، تو نیز از اسب پیاده شو تا با هم نبرد کنیم ... خلاصه ، نبرد با شدت هر چه تمامتر آغاز شد و گرد و غبار اطراف دو قهرمان را فرا گرفت و تماشاگران از وضع آن دو بی خبر بودند ، تنها صدای ضربات شمشیر به گوش می رسید ... در این لحظه علی با سپر مخصوص ، از ضربه ای که به سوی او فرود آمد جلوگیری کرد ولی فرق سرش کمی شکافته شد ، علی از فرصت استفاده کرد و با شمشیر خود دو پای حریف را نشانه گرفت او را بر زمین افکند . این اتفاق آنچنان لرزه ای بر تن قهرمانانی که در پشت سر " عمرو " بودند ، افکند که به سوی خندق پا به فرار گذاردند . با کشته شدن " عمرو " و " نوفل " که او هم در خندق به دست " علی " کشته شد ، وحشت و بهت سراسر لشکر کفر را فرا گرفت . ابوسفیان به خیال اینکه مسلمانان بدن نوفل را در مقابل انتقام حمزه ، مثله می کنند ، کسی را فرستاد تا جسد او را به ده هزار دینار بخرد . پیامبر ، پول مرده را در اسلام حرام دانست و دستور داد ، نعش را به آنها بدهند .

با نقشه فرزند " اخطب " که فریب دادن نگهبان درب دژ ( " کعب " رئیس قبیله " بنی قریظه " ) بود ، کار آغاز شد . او که به عهد خود بسیار پایبند بود در ابتدا با سخنان فریبنده و تهدیدآمیز فرزند اخطب ، تسلیم وی نشد و گفت : بخدا سوگند با یک جهان ذلت و خواری آمده اید ای آتش افروز جنگ دست از سر ما بردار ، ملکات فاضله " محمد " مانع از آنست که ما پیمان خود را با او نادیده بگیریم ، ... ولی فرزند اخطب بسان شتربانی ماهر توانست وی را که همچون شتری چموش بود با سخنان خود بفریبد ، آنان آماده پیمان شکنی شدند و در جلسه ای که تشکیل دادند . " زبیر باطا " که پیر سالخورده ای بود به آنان گفت : من در تورات خوانده ام که در آخرالزمان ، پیامبری طلوع می کند و به مدینه مهاجرت می کند و آیین او جهان را فرامی گیرد و هیج سپاهی در برابر او تاب مقاومت ندارد ، پس اگر او " محمد " باشد ، این سپاه پیروز نخواهد شد . فرزند اخطب فورا گفت : او از بنی اسرائیل است در حالی که " محمد " از فرزندان اسمائیل است و با حیله این گروه را گرد آورده است .
پیامبر از این پیمان شکنی آگاه شد و سخت دل آزرده گشت و فرمود : " خدا بزرگ است ، ای گروه مسلمان بر شما بشارت باد که پیروزی نزدیک است . " با شنیدن این پیام روحیه مسلمانان قوت گرفت . در این بین اتفاقات زیادی افتاد ، تا اینکه ابو سفیان نامه ای به پیامبر نوشت و در آن تهدید کرد که تا نبرد خونین دیگری مانند " احد" براه نیاندازد ، بر نخواهد گشت .
پیامبر هم در جواب فرمود : " مدتی به خود بالیده و تصور کرده ای که می توانی چراغ فروزان اسلام را خاموش کنی ، ولی این را بدان ، تو زبون تر از آنی که به این کار موفق شوی ، به همین زودی شکست خورده ، برمی گردی و من در آینده بتهای بزرگ را در برابر تو خواهم شکست . "

از غزوات مهم سال پنجم هجری ، می توان از غزوه " دومه الجندل " و " خندق " نام برد . اینک شرح غزوه " خندق " : این نبرد بین نیروهای مشرک عرب و یهودیان بر ضد اسلام بود . در این غزوه ، احزاب و دسته های مختلف شرکت داشتند و به همین دلیل آنرا جنگ احزاب هم می گویند . مسلمانان با پیشنهاد سلمان فارسی که از فنون جنگی ایرانیان اطلاع داشت ، تصمیم گرفتند که اطراف مدینه را کانال عمیقی به طول " 5/5 کیلو متر" و عرض " 5 متر " و عمق " 5 متر " حفر کنند تا از پیشرفت دشمن جلو گیری نمایند . آتش فروزان این جنگ قبیله یهودی " بنی نضیر " و " بنی وائل " بودند که با تحریک نمودن سران قریش که دیگر از نبرد با مسلمانان خسته شده بودند ، با آنان هم پیمان شدند . یهودیان در کمال بی شرمی در پاسخ به سوال قریش که پرسیده بودند : شما که اهل کتابید به ما بگوئید ، آیین " محمد " که بر پایه یکتا پرستی استوار است بهتر است یا آیین ما ؟ گفتند : آیین بت پرستی بهتر از آیین " محمد " است و شما در برابر او استوارباشید و ... این لکه ننگنی بر دامن یهود بود و تاریخ یهود ، سیاه بود ، سیاهتر شد . آنان از مکه بیرون آمدند و با دیگر قبایل که با مسلمانان ، دشمنی سخت داشتند ، تماس گرفتند و تمام احزاب از نقاط مختلف عربستان حرکت کردند . پیامبر هم پیوسته افراد زبردستی را برای اطلاع از اطراف می فرستاد و از این ماجرا اطلاع پیدا کرد . قرار شد از " احد " تا " راتج " خندقی کنده و در هر چهل زراع آن ، ده نفر نگهبانی دهند . اولین کلنگ آن را هم پیامبر بر زمین زد و هر جا که با صخره های سخت مواجه می شدند ، پیامبر با ضربات محکم ، آنرا در هم می شکست .
شمار مسلمانان حدود 3000 نفر بود . احزاب با رسیدن به " احد " از مسلمانان اثری ندیدند پس تا لب خندق پیش رفتند و حیرت زده شدند ، آنان متوجه شدند که " محمد " این تاکتیک را از یک ایرانی آموخته وگرنه ، عرب با این فنون رزمی آشنائی نداشت . سپاه شرک نزدیک به یک ماه در آنجا توقف کردند و هر کس ، قصد عبور از خندق را می کرد با پرتاب سنگ ، عقب رانده می شد . زمستان در راه بود و احزاب تصمیم گرفتند در داخل مدینه با قبیله یهودی " بنی قریظه " که هم پیمان مسلمانان بود ، تماس گرفته و درخواست کمک کنند و آنان را به پیمان شکنی دعوت نمایند .

از رویدادهای جالب در سال پنجم هجری ، ازدواج پیامبر با زینب دختر " حجش " بود که شرح آنرا مختصرا بیان خواهیم کرد .
زید جوانی بود که در کودکی به دست غارتگران بیابان گرد عرب ، ربوده شده و به عنوان غلام به " خدیجه " فروخته شده بود ، خدیجه نیز وی را به " محمد " بخشیده بود . روحیات پاک و عواطف عالی و اخلاق نیک پیامبر باعث شد که وی شیفته پیامبر گردد . این رابطه عاطفی دو طرفه بود ، تا آنجا که پیامبر او را به فرزندی برگزید و برای رسمی شدن این موضوع روزی دست وی را گرفت و به مردم گفت : " این فرزند من است و ما از یکدیگر ارث می بریم " . این علاقه همچنان تا آخر عمر زید که در جنگ موته بدرود حیات گفت ادامه داشت و پیامبر از مرگ او بسان مرگ یک فرزند متاثر گردید . در گذشته رسوم زشت و کهنی ، در عرب وجود داشت ، یکی از آن رسوم این بود که نباید دختران اشراف با تهی دستان ازدواج کنند . پیامبر خواست این رسم را از بین ببرد و چه بهتر که از فامیل خود شروع کند و دختر عمه خود را به ازدواج " زید " در آورد چرا که ملاک برتری ، تقوی و پرهیزکاریست و دختر مسلمان هم شان مرد مسلمان است . پیامبر رسما او را برای زید خواستگاری کرد و در ابتدا ، با مخالفت او و برادرش روبرو شد . ولی پس از چندی پیام وحی نازل شد ( سوره احزاب/36 ) و از آنجا که زینب و برادرش ایمان پاکی به ساحت مقدس پیامبر و اهداف عالی وی داشتند ، موافقت کردند و این ازدواج صورت گرفت . بنا به دلایلی که مهمترین آن روح انزوا طلبی و ناسازگاری زید بود ، این ازدواج در نهایت ، به طلاق منجر شد . پیامبر از این حادثه سخت برآشفت و به زید ، فرمود : " همسر خود را نگه دار و از خشم خدا بپرهیز " .
از دیگر رسوم غلط جامعه عرب ، این بود که پسر خوانده را مانند پسر واقعی فرض می کردند و پیامبر مامور شد این رسم غلط را با ازدواج با " زینب " که سابقا همسر پسر خوانده او بود ، براندازد و خداوند ، پیامبر را رسما برای اینکار دعوت فرمود : ( هنگامی که زید ، زینب را طلاق داد ، او را به ازدواج تو درآوردیم ، ... آیه های 4 و 5 سوره احزاب ) و قرآن از این که پیامبر ، در اجرای فرمان خدا ، شجاع و بی باک بود ، وی را مورد ستایش قرار می دهد . ( سوره احزاب/38-39 )





