حضور ... بی غرور
در آن لحظه که اوج گرفتی ...
چه مظلومانه در هم شکستی ...
پروانه های خیالت چه ناجوانمردانه پرهایشان سوخت و بال های وجودت در پرواز زمان چه بی امان شکستند...
و اندام ظریف و دستان کوچکت چه بی تپش در ارغوانی غروب زمان ، تو را تنها گذاشتند ...
تو چه زیبا در غروب زمان ، یکه و تنها طلوع کردی و در حضور لحظه ها ، بی غرور و پر تپش بر اندام زمان تابیدی و آنرا در آغوش گرفتی ...
و با حضور بی غرورت بر تارک زمان نوشتی :

اعظم . ق




