تبليغاتX
خاتم الانبیاء
ترس و دروغ

گرایش " بنی مصطلق " به اسلام یک گرایش اصیل بود ، زیرا آنان در مدت اسارت چیزی جز خوش رفتاری از مسلمانان ندیده بودند . روزی پیامبر " ولید بن عقبه " را برای اخذ زکات به سوی آنان اعزام کرد . آنان وقتی خبر آمدن نماینده رسول خدا را شنیدند ، سوار بر اسبان خود به استقبال وی رفتند . نماینده پیامبر تصور کرد که آنها قصد قتل او را دارند ، فورا به مدینه برگشت و دروغی سرهم نمود و گفت که می خواستند وی را بکشند و از پرداخت زکات امتناع ورزیدند ! این خبر بین مسلمانان منتشر شد . آنان هرگز چنین انتظاری از " بنی مصطق " نداشتند ، در این هنگام هیئتی از " بنی مصطلق " وارد مدینه شد و حقیقت را به عرض پیامبر رساندند و گفتند : ما به استقبال او رفتیم و می خواستیم به او احترام بگذاریم و زکات خود را بپردازیم ، ولی او ناگهان از منطقه دور شد و به سوی مدینه بازگشت و شنیدیم مطلبی خلاف را به عرض شما رسانده است . در این هنگام آیه ششم سوره حجرات مبنی بر تایید گفتار آنان نازل شد و " ولید " را فرد فاسق معرفی نمود . مضمون آیه : " ای افراد با ایمان اگر یک فرد فاسق خبری را به سوی شما آورد ، توقف کنید و به بررسی بپر دازید تا مبادا به گفتار او اعتماد کرده کاری انجام دهید که بعدها پشیمان شوید . "

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 22:1  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> شورشیان
ازدواج با برکت

دختر " حارث بن ضرار " رئیس شورشیان در جنگ " بنی مصطلق " ( قبلا ذکر آن رفت ) از دستگیر شدگان بود . پدر او با فدیه سراغ دختر خود آمد تا او را آزاد کند ، وقتی به بیابان " عقیق " رسید ، دو شتر از مجموع شترانی که برای پرداخت فدیه آورده بود ، برگزید و در دره ای پنهان و مخفی ساخت . وقتی حضور رسول گرامی رسید ، یاد آور شد من فدیه دخترم را آورده ام . پیامبر رو به کرد و فرمود : " دو شتری را که در آن دره پنهان کرده ای کجاست ؟ ! " با شنیدن چنین خبر غیبی ، " حارث " سخت تکان خورد . او و دو فرزندش که همراه او بودند ، اسلام آوردند و فورا فرستاد و آن دو شتر را تسلیم پیامبر نمود و دختر وی به این ترتیب آزاد شد و اسلام آورد . سپس پیامبر از دختر او خواستگاری کرد ، پدرش با کمال علاقه ، در ازاء چهارصد درهم ، او را به عقد پیامبر در آورد . این خبر در میان " بنی مصطلق " پیچید و سبب شد که صد خانواده از بنی مصطلق آزاد شوند و پیوسته در زبانها بود که هیچ زنی برای قوم خود پر برکت تر از این زن نبود . رفته رفته ، همه اسیران از زن و مرد آزاد به گونه ای آزاد شدند و به قبیله خود باز گشتند .

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 22:0  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> شورشیان
تا انتها تسلیم

از قضا ، فرزند " عبدالله " یکی از جوانان پاکدل اسلام بود و طبق تعالیم اسلام ، نسبت به پدر منافق خود ، بیش از همه مهربان بود و همینکه از جریان اطلاع پیدا کرد فکر کرد که پیامبر پدرش را به قتل می رساند . پس به پیامبر عرض نمود : اگر قرار است که پدرم به قتل برسد ، من مایلم ، شخصا این دستور را اجرا کنم و تقاضا دارم این کار را به دیگری واگذار نفرمائید ! زیرا می ترسم روی تعصب عربی و عواطف پدر و فرزندی ، تحمل از من سلب گردد و قاتل پدرم را بکشم و دستم به خون مسلمانی آلوده گردد و زندگیم تباه شود . او در این گفتگو سخنی از بخشش پدر به میان نیاورد و عالیترین تجلیات ایمان خود را به نمایش گذارد ، چرا که خواستار آرامش محیط اسلام بود تا اینکه پدر منافقش زنده بماند . او در این کشاکش راهی را که در آن هم مصالح عالی اسلام محفوظ می ماند و هم عواطف او از ناحیه دیگران جریحه دار نمی شد ( که چیزی جز مجری طرح بودن ، نبود ) را برگزید ، این عمل اگر چه جگرخراش و جانکاه می نمود ولی تنها نیروی " تسلیم " در برابر اراده خداوند بود که تا حدی به وی آرامش می داد . اما از آنطرف ، پیامبر مهربان به او فرمود که اصلا چنین تصمیم در کار نبوده و ما با او مدارا خواهیم نمود . این گفته نه تنها موجب تعجب همه شد بلکه موج اعتراض و نکوهش به سوی " عبدالله " سرازیر شد ، او آنقدر نزد مردم خوار و ذلیل شد که کسی به او اعتنا نمی کرد . روزی پیامبر به " عمر " فرمود : " روزی که به من گفتی او را به قتل برسانم ، مردمی که از قتل او متاثر می شدند ، به حمایت او بر می خواستند . اما امروز آنچنان از او متنفرند که اگر دستور قتل او را صادر کنم ، بی درنگ او را می کشند . "

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 21:59  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> شورشیان
ادامه داستان

این داستان در اینجا خاتمه نیافت ، زیرا این نوع خاموشی موقت ، بسان آرامش پیش از طوفان است که هرگز اعتمادی به آن نیست ، برای از بین بردن اثرات این اتفاق ، با اینکه موقع حرکت نبود ، رهبر عالیقدر اسلام دستور حرکت داد و در پاسخ سوال " اسید بن حضیر " که گفته بود علت این دستور چیست ؟! ایشان پاسخ دادند : " مگر از گفتار " عبدالله " و آتشی که روشن کرده اطلاعی نداری ؟ " اسید " قسم یاد کرد و گفت : پیامبر عزیز قدرت در دست شماست ، می توانید او را بیرون کنید ، عزیز و گرامی شمائید ، خوار و ذلیل اوست . با او مدارا کنید که او فردی شکست خورده است ، " اوسیان و خزرجیان " پیش از مهاجرت شما به مدینه ، اتفاق کرده بودند که او را حاکم مدینه کنند و در فکر گرد آوردن جواهرات بودند ، تا تاجی بر سر او بگذارند ، ولی با طلوع ستاره اسلام وضع او دچار اختلال گشت و مردم از گرد او پراکنده شدند و او شما را عامل این تفرقه می داند .
فرمان حرکت داده شد . سربازان متجاوز از 24 ساعت به راه پیمائی ادامه دادند و جز برای فریضه نماز توقف نداشتند . روز دوم ، هوا به شدت گرم بود و طاقت راه پیمائی از همه سلب شده بود ، فرمان نزول صادر شد و مسلمانان در همان لحظه از مرکبها پیاده شدند ، از فرط خستگی همه به خواب رفتند و تمام خاطره های تلخ از دل آنها زدوده شد و با این تدابیر آتش اختلاف خاموش گشت .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 14:35  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> شورشیان
منافقان و آتش اختلاف

در ادامه این نبرد مختصر ، برای نخستین بار آتش اختلاف میان مهاجر و انصار در این سرزمین روشن گشت . اگر تدبیر پیامبر نبود ، می رفت که اتحاد و اتفاق آنها دستخوش هوی و هوس چند نفر کوته فکر شود . جریان از این قرار بود که پس از خاموش شدن جنگ ، دو مسلمان یکی از مهاجر " جهجهاه مسعود  " و دیگری از انصار " سنان جهنی " بر سر آب با یکدیگر اختلاف پیدا کردند و هر یک قبیله خود را به کمک طلبیدند . نزدیک بود ، این دو طایفه مسلمان ، در این نقطه دور از مرکز به جان هم بیافتند و به هستی خویش خاتمه دهند ، که پیامبر از جریان آگاه شد و فرمود : " این دو نفر را به حال خود واگذارید ، و این فریاد کمک بسیار نفرت انگیز و بد بو است و بسان دعوتهای دوران جاهلیت است و هنوز آثار شوم جاهلیت از دل اینها ریشه کن نشده است . "  " این دو نفر از برنامه اسلام آگاهی ندارند که اسلام همه مسلمانان را برادر یکدیگر خوانده و هر ندائی که باعث تفرقه گردد از نظر آئین یکتا پرستی بی ارزش است . "
پیامبر توانست به نزاع خاتمه دهد ولی رئیس حزب نفاق ، به نام " عبدالله بن اُبّی " که کینه فوق العاده ای نسبت به اسلام داشت و به طمع غنائم ، در جهاد اسلام شرکت می نمود ، کینه خود را به جمعی که دور او بودند ، ابراز نمود و گفت : از ماست که بر ماست . ما مردم مدینه ، مهاجرین مکه را در سرزمین خود جای دادیم و آنها را از شر دشمن حفظ کردیم ، حالِ ما مضمون گفتار معروفی است که می گویند : " سگ خود را پرورش ده تا تو را بخورد " . به خدا سوگند اگر به مدینه بازگردیم ، باید جمعیت نیرومند و پر افتخار ( مردم مدینه ) افراد ناتوان ( یعنی مهاجرین ) را بیرون کنند . این سخن در افرادی که هنوز ریشه های تعصب عربی و افکار جاهلی در دل آنان حکمفرما بود ، اثر بدی گذاشت ، که خوشبختانه فردی ازمسلمانان " زید بن ارقم "  که جوان غیوری بود ، با سخنان کوبنده خود پاسخ سخنان شیطانی وی را داد و گفت : " به خدا قسم خوار و ذلیل توئی . آنکس که در میان خویشان خود کوچکترین موقعیت ندارد توئی . ولی محمد عزیز مسلمانها است ، دلهای آنها آکنده از مهر اوست " . او سریع خود را به پیامبر رساند و وی را از این اتفاق با خبر کرد و بر هدف وی که ایجاد اختلاف و دامن زدن بر نفاق بود تاکید نمود . خلیفه دوم خواست تا وی را بکشند ولی پیامبر فرمود : " صلاح نیست زیرا مردم می گویند : محمد یاران خود را می کشد ! "
" عبدالله " از این گفتگو مطلع شد و فورا خود را به پیامبر رساند و  گفت : هرگز من چنین سخنی نگفته ام . و عده ای از خیر اندیشان هم او را تائید کردند و گفتند " زید بن ارقم " در نقل این مطلب ، اشتباه کرده است ... !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 13:12  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> شورشیان
آتش اختلاف

در ادامه سال ششم هجری ، قدرت نظامی مسلمانان چشمگیر و قابل توجه بود تا آنجا که گروهی توانستند تا نزدیکیهای مکه رفته و باز گردند ، ولی هدف تسخیر این سرزمین نبود و اگر مشرکان آزادی مسلمانان را سلب نمی کردند هرگز جنگی صورت نمی گرفت . علل واقعی این جنگها تا آخرین روز زندگی پیامبر را می توان گفت : 1- پاسخ به تجاوزات ناجوانمردانه مشرکین ، مانند " بدر " و " احد "
2- تنبیه افراد ستمگر که مسلمانان و سپاه تبلیغ را کشته و اسلام را به خطر انداختند . مانند " یهود " و بنی لحیان
3- خنثی ساختن جنب و جوشهایی که در میان قبائل به جهت حمله به مدینه ، در شرف تکوین بود ، که بیشتر جنگهای جزئی ، مانند غزوه " بنی المصطلق " از این دسته بود .
این غزوه از سوی تیره ای از قبیله " خزاعه " که همجوار قریش بودند ، ایجاد شد و رئیس قبیله " حارث بن ابی ضرار " نام داشت . او قصد محاصره مدینه را داشت ، که طبق معمول با آگاهی پیامبر از اوضاع و احوال دور و اطراف و اطلاع یافتن از این نقشه ، سپاه اسلام براه افتاد و در کنار چاه " مریسیع " ، با دشمن روبرو شد و با جنگ مختصری که در دل دشمن ایجاد رعب و وحشت نمود ، با کشته شدن ده نفر از کافران و غنایم و اموال زیادی که به دست مسلمانان افتاد ، این جنگ بپایان رسید و دشمن متفرق شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 9:50  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> شورشیان