
بابررسی دیگر شان نزول آیات " افک " و سرگذشت "ماریه " همسر دیگر رسول گرامی و مادر " ابراهیم " که جریان هم از این قرار بود : وقتی " ابراهیم " درگذشت و پیامبر در غم و اندوه فرو رفت ، یکی از همسران پیامبر به ایشان می گوید ، چرا شما از مرگ ابراهیم غمگین هستید ، او که فرزند شما نبود ، او فرزند " ابن جریح " بود . که با شنیدن این سخن ، پیامبر به شدت ناراحت شدند و " علی " را در پی " ابن جریح " می فرستند تا او را بکشد ، و از قضا با اتفاقی که در حین جدال " علی " با او می افتد ، لباس " ابن جریح " پاره می شود و حضرت " علی " متوجه می شود که او اصلا آلت جنسی ندارد . " علی " به نزد پیامبر رفته و جریان را برای ایشان بازگو می کند و " ماریه " از این بهتان پاک می شود ، متوجه میشویم که این نقل شان نزول و دیگر نقلهای اینچنین که " محدث بحرینی " در تفسیر " برهان " ج/2 ص/126-127 و " حویزی " در تفسیر " نورالثقلین " ج/3 ص/581-582 نقل کرده است از نظر مضمون ضعیف و نا استوار بوده ، نیازی به بازگوئی آن نیست . از این جهت ، نمی توان ، شان نزول را پذیرفت ، بنا بر این مهم اصل جریان است ، که هدف منافقان چیزی جز تضعیف رهبر اسلام در بین یارانشان و تنها ماندن ایشان و مشغول کردن مسلمانان به مسائل غیر مهم ، نبوده است ، حال شخص متهم هر که می خواهد باشد .

منافقان فرد بی گناهی را به عمل منافی عفت متهم نمودند و در باره فردی تهمت زدند که در جامعه آن روز از ویژگی خاصی برخوردار بود . آیات قرآن با قاطعیت کم نظیری با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جای خود نشاند . این فرد بیگناه کیست ؟ مفسران در این باره اختلاف نظر دارند . غالبا می گویند " عایشه " همسر رسول خدا است و گروهی معتقدند " ماریه " مادر ابراهیم است . با بررسی شان نزول آیات " افک " در خواهیم یافت ، منظور چه کسی است .
سند داستان " افک " به خود " عایشه " برمی گردد ، وی می گوید : پیامبر هنگام مسافرت ، یکی از همسران خود را به حکم قرعه همراه خود می برد . در جنگ " بنی مصطلق " قرعه به فال من در آمد و من در این سفر افتخار ملازمت او را داشتم . دشمن سرکوب شد و سپاه در حال بازگشت به مدینه بود ، در نزدیکی مدینه ، شب هنگام به استراحت پرداختیم ، ناگاه ندای " الرحیل " بلند شد و من برای قضای حاجت به نقطه ای دور رفتم ، وقتی به نزد کجاوه خود بازگشتم ، متوجه شدم گردنبندی که از مهره های یمنی داشتم ، باز شده و بر زمین افتاده ، من بار دیگر برگشتم و قدری معطل شدم ، آنرا یافتم و برگشتم ، ولی اثری از سپاه اسلام نبود و به گمان اینکه من در میان کجاوه هستم ، آنرا بر شتر گذارده و رفته بودند . من تک و تنها در آنجا منتظر ماندم تا بلکه به هنگام استراحت در منزل بعدی ، متوجه غیبت من خواهند شد و بر خواهند گشت . از قضا یکی از افراد سپاهیان اسلام " صفوان " از لشکر بازمانده بود و هنگام صبح مرا از دور دید ، نزدیک آمد مرا شناخت و بی هیچ سخنی ، جمله " انا لله و انا الیه راجعون " را بر لبان خود جاری ساخت . پس از آن من بر شتر او سوار شدم و او مهار شتر را گرفت تا اینکه به سپاه رسیدیم . با آگاه شدن منافقان از این موضوع ، آنان و بخصوص رئیسشان ، دست به شایعه سازی زدند و شایعه در شهر پیچید و نقل مجالس شد ، تا آنجا که گروهی از مسلمانان نسبت به من بد گمان شدند و پس از مدتی آیات " افک " نازل گردید و مرا از تهمت ناروا پاک ساخت . ( سوره نور/11-16 )

مردی این چنین ، که با عفت زنان تجارت می کرد ، قصد داشت ساحت یک زن با شخصیتی را که در جامعه آن روز پیوند نزدیکی با جامعه اسلامی داشت ، آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نماید .
عداوت " نفاق " با " ایمان " بالاترین دشمنیهاست . دشمن مشرک و غیره ، با بکار گیری این دشمنی در تمام مواقع ، از غیظ و خشم خود می کاهد ولی منافق که ایمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمی تواند تظاهر به دشمنی کند ، از این رو عداوت او گاه به حد انفجار می رسد و بسان دیوانگان بدون حساب و کتاب سخن می گوید و تهمت می زند . قبلا دیدیم که ذلت رئیس حزب نفاق آشکار شد ، تا آنجا که فرزندش از ورود وی به زادگاهش جلوگیری می کند و تنها با وساطت پیامبر است که او وارد شهر می شود . کار فردی که خواب سلطنت را می دید و پیوسته به فکر آن بود به جایی می رسد که از پیامبر می خواهد ، شر فرزندش را از سر او کم کند . جنین فردی دیوانه وار دست به هر کاری می زند تا انتقام خود را از جامعه اسلامی باز ستاند . پس او که عاجز از حمله مستقیم است ، دست به شایعه سازی ، زده و افکار عموم را نگران و مشغول ساخته و از مسائل ضروری و حساس منحرف می کند . این یک سلاح مخرب برای جریحه دار ساختن حیثیت پاکان و نیکان و پراکنده نمودن افراد از اطراف آنها می باشد .

رئیس حزب نفاق د رعصر جاهلی ، حتی پس از ورود اسلام به مدینه ، با نوامیس مردم و کنیزانی که می خرید ، تجارت می کرد و پیوسته آنها را در اختیار مردم قرار می داد و از این طریق سودی بدست می آورد . وقتی آیات تحریم زنا نازل گردید ، او همچنان به حرفه کثیف خود ادامه می داد . تا آنجا که کنیزان وی که در رنج عظیمی بسر می بردند ، از دست " عبدالله " به پیامبر شکایت کردند و گفتند : ما می خواهیم پاک و پاکیزه باشیم ، ولی این مرد ما را به عمل زشت اجبار می کند . آیه فوق در نکوهش عمل این مرد نازل شد : " دختران خود را آنگاه که خواستار پاکدامنی هستند ، به خاطر مال دنیا به زنا وادار نکنید . " ( سوره نور/ 138 )





