تبليغاتX
خاتم الانبیاء
ساحل آزادی

علت لغو ماده دوم قرارداد ، از این قرار بود که : مسلمانی به نام " ابو بصیر " که پس از مدتهای طولانی در چنگ مشرکان اسیر بود ، با تدابیری توانست از دست آنان به مدینه بگریزد . دو شخص مهم " ازهر و اخنس " با نامه ای به پیامبر متذکر شدند که طبق ماده دوم باید وی را برگرداند . پیامبر هم به " ابوبصیر " فرمودند : " که باید ، پیش قوم برگردی و هرگز صحیح نیست که ما از در حیله در آییم . من مطمئنم که خداوند راهی برای آزادی تو و دیگران ، فراهم خواهد نمود " . ابوبصیر گفت : مرا به مشرکان می سپاری تا از دین خدا بازم گردانند . پیامبر بار دیگر همان جمله را تکرار نمود و او را به دست نماینده قریش و غلامی که با وی همراه بود سپرد ، در راه مکه ، وقتی به " ذی الحلیفه " ( دهی نزدیک مدینه که در آن محرم می شدند ) رسیدند ، " ابو بصیر " از فرط خستگی به دیواری تکیه زد ، در آن حال با قیافه ای دوستانه به مرد عامری گفت : عجب شمشیری ، آنرا بده تا تماشا کنم . وقتی شمشیر به دست او رسید ، آنرا از غلاف بیرون کشید و نماینده قریش را کشت و غلام از ترس پا به فرار گذارد و در مدینه ، نزد پیامبر رسید و جریان را گفت . " ابوبصیر " به مدینه آمد و گفت :  ای پیامبر تو به قرارداد عمل نمودی و من حاضر نیستم به نزد کسانی که با آئین من بازی می کنند برگردم . پس از آن ، راه ساحل دریا که کاروان قریش برای تجارت از آن عبور می کرد را در پیش گرفت و در " عیص " مسکن گزید . قریب هفتاد نفر با شنیدن این خبر از دست قریش گریختند و به او پیوستند . هفتاد فرد جنگجو و توانمند که از شر شکنجه قریش فرار کرده و گرد هم آمده بودند . اینان تصمیم به غارت اموال قریش گرفتند و اگر کسی از قریش به دستشان می افتاد او را می کشتند تا آنجا که قریش به ستوه آمد و خواستار لغو این ماده شد . پیامبر هم پذیرفت . پس از آن گروه " عیص " را به مدینه دعوت نمود . قریش هم فهمید که فرد با ایمان را نمی توان همیشه در بند نگاه داشت چرا که اسارت او از آزادی اش خطرناکتر است و روزی که فرار کند انتقام بدی خواهد گرفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 12:18  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
" اِنا فَتَحنا لَکَ فَتحا مُبینا "

این نوید پیروزی از جانب پروردگار بود که هنگامی نازل شد که هنوز پیامبر گرامی و یارانش به مدینه نرسیده بودند و پیامبر ، سوره " فتح " را مقدمه ای بر پیروزی دیگری که همان فتح مکه است ، تلقی نمود . چیزی نگذشت ، حوادث تلخ ، قریش را در فشار قرار داد تا از پیامبر بخواهد ، ماده دوم قرارداد را لغو کند . همان ماده ای که خشم یاران را برانگیخت . و اصرار " سهیل در ثبت آن نقش مهمی داشت و پیامبر هم با رویی باز آن را پذیرفته بود . پیمان حدیبیه به امضا رسید . " ام کلثوم " دختر " عقبه بن ابی معیط " از مکه وارد مدینه شد . برادران او " عماره و ولید " طبق قرارداد از ایشان خواستند تا وی را برگرداند ، ولی ایشان فرمودند : " زنان مشمول ماده یاد شده نیستند و آن ماده راجع به مردان است ." آیه دهم سوره ممتحنه نیز گواه بر آن است " هرگاه زنان با ایمان به سوی پیامبر آمدند لازم است که ایمان آنان آزمایش شود ، اگر در ایمان خود استوار بودند ، نباید به سوی کافران بازگردانده شوند زیرا زن مسلمان بر کافر حرام است . "
این بود سرگذشت "حدیبیه" .و در پرتو این عمل  پیامبر توانست با ملوک و سلاطین جهان مکاتبه نماید و دعوت و نبوت خود را به گوش جهانیان برساند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 12:17  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
سروش آزادی
 

سروش آزادی از لابلای این پیمان به گوش هر خردمند بی غرضی می رسد . با همه اینکه تمام مواد قرارداد قابل تقدیر است ولی نقطه حساس آن در ماده " دوم " است که خشم گروهی از مسلمانان را برانگیخت . یاران پیامبر از این تبعیض بشدت ناراحت شدند و حرفهایی هم در باره رهبر خود زدند که نباید می زدند ، " این ماده مانند مشعل فروزان هنوز می درخشد و احترام وصف ناپذیری که رهبر عالیقدر اسلام نسبت به اصول آزادی ، قائل بود کاملا هویداست . "
پیامبر اسلام در مقابل این سوال که : چرا ما موظفیم ، پناهندگان قریش را تحویل دهیم ولی آنان ملزم به تحویل فراریان ما نباشند ؟ فرمودند : " مسلمانی که از زیر پرچم اسلام به سوی شرک فرار کند و محیط بت پرستی و آئین ضد انسانی را ترجیح دهد ، حاکی از این است که اسلام را با جان و دل نپذیرفته و ایمان او بر پایه صحیح استوار نیست ، چنین فردی به درد ما نمی خورد . و اگر ما پناهندگان قریش را تحویل می دهیم ، اطمینان داریم که خداوند وسیله نجات آنها را فراهم می آورد . "
این سخنان آنجا بیشتر خودنمایی کرد ، که چیزی نگذشت ، بر اثر حوادث ناگواری که از این ماده ، متوجه قریش شد ، خود آنان خواستار الغاء این ماده شدند .
حال می بینیم این پیمان ، خود حاوی تعالی روح اسلام و تعالیم آن است ، که در آن زمان در مقابل چشمان هزاران نفر بسته شد و پاسخ کوبنده ای است ، به تمام غرض ورزان و خاورشناسانی که اصرار می ورزند که پیشرفت اسلام در گرو زور شمشیر و بازو بوده ، نه صلح و گفتگو ، و دور از واقع بینی است که بگوئیم : زور شمشیر باعث پیشرفت اسلام و مسلمانان گردیده است . قبیله خزاعه در سایه ماده سوم ، با مسلمانان هم پیمان شده و قبیله بنی کنانه ، دشمن دیرینه خزاعه ، پیوستگی خود را با قریش اعلام کرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 10:44  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
مفاد قرارداد

سرانجام پس از توافق در عناوین پیمان ، قراردادی میان پیامبر و قریش ، تحت شرایطی بسته شد که مواد آن را یادآور می شویم : 1- جنگ بین این دو گروه ( قریش و مسلمانان ) تا ده سال ممنوع شود تا امنیت و صلح عمومی در عربستان برقرار شود .
2- اگر یکی از افراد قریش بدون خبر و اجازه اسلام آورد و از مکه فرار کند ، مسلمانان او را به قریش بازگردانند ، ولی اگر فردی از مسلمانان به قریش رو آورد آنان موظف به این کار نیستند .
3- این دو گروه می توانند با هر قبیله ای که بخواهند پیمان برقرار کنند .
4- " محمد " و یارانش می توانند امسال ، از همین نقطه به مدینه برگردند ، ولی سالهای آینده می توانند آزادانه آهنگ مکه نموده مشروط به اینکه زیارت آنها سه روز بیشتر طول نکشد و سلاحی جز سلاح مسافر با خود نداشته باشند .
5- مسلمانان مقیم مکه ، می توانند آزادانه به شعائر مذهبی خود بپردازند و قریش حق ندارد آنها را آزار دهد .
6- امضا کنندگان ، متعهد می شوند که اموال یکدیگر را محترم شمرده و خدعه و نیرنگ در کارشان نبوده و خالی از هر گونه کینه باشند .
7- مسلمانی که از مدینه وارد مکه می شود ، مال و جانش محترم است .
این متن پیمان صلح حدیبیه است که یک نسخه آن به " سهیل " و دیگری به پیامبر تقدیم شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 10:34  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
در راه صلح

پیامبر به " علی " فرمود بنویس : " بسم الله الرحمن و الرحیم " و علی نوشت .
" سهیل " گفت : من با این جمله آشنایی ندارم و " رحمن و رحیم " را نمی شناسم . بنویس " باسمک اللهم " یعنی به نام تو ای خداوند .
پیامبر موافقت کرد به ترتیبی که سهیل می گوید نوشته شود و " علی " نیز آن را نوشت . سپس پیامبر ادامه داد که ، بنویس : " هذا ما صالح علیه محمد رسول الله " یعنی این پیمانی است که محمد پیامبر خدا با سهیل نماینده قریش بست .
سهیل گفت : ما رسالت و نبوت تو را به رسمیت نمی شناسیم ، در غیر این صورت هرگز با تو وارد جنگ نمی شدیم . باید نام خود و پدرت را بنویسی و این لقب را از متن پیمان پاک کنی .
در این نقطه بسیاری از یاران پیامبر راضی به تسلیم در برابر این خواسته نبودند ، ولی پیامبر بخاطر یک سری مصالح عالی این خواسته را پذیرفت و به " علی " دستور داد که لفظ " رسول الله " را پاک کند . " علی " در کمال احترام عرض کرد : مرا یارای چنین جسارتی نیست ، که رسالت و نبوت ترا از پهلوی نام مبارکت محو کنم . پیامبر از " علی " خواست که انگشت او را روی آن بگذارد تا خود شخصا آن را پاک کند و " علی " چنین کرد . این گذشت و مسالمتی که رهبر عالیقدر اسلام در تنظیم این قرارداد از خود نشان داد ، در تمام جهان بی سابقه بود . زیرا او می دانست که واقعیات و حقائق با نوشتن و پاک کردن ، عوض نمی شود ، پس برای حفظ پایه های صلح در برابر تمام سختگیریهای " سهیل " از در همکاری وارد شد و گفتار او را پذیرفت .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 10:58  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
مذاکرات صلح

برای بار پنجم " سهیل بن عمرو " با دستورات مخصوصی از جانب قریش مامور شد غائله را تحت قراردادی ختم کند . پیامبر با دیدن فرمود : " سهیل " آمده است قرارداد صلحی با ما ببندد  ." " سهیل نشست و مانند یک دیپلمات ورزیده عواطف پیامبر را برای آنجام چند مطلب تحریک کرد . او گفت : ای ابوالقاسم ، مکه حرم و محل عزت ماست . جهان عرب می داند تو با ما جنگ کرده ای . اگر تو با همین حالت که با زور و قدرت توام است وارد مکه شوی ، ضعف و بیچارگی ما را در تمام جهان عرب آشکار می سازی . فردا تمام قبائل عرب به فکر تسخیر سرزمین ما می افتند ، من تو را به خویشاوندی که با ما داری ، سوگند می دهم و احترامی را که مکه دارد و زادگاه توست را یادآور می شوم ... پیامبر پرسید : " منظورتان چیست ؟ " گفت : نظر سران قریش اینست که امسال از این نقطه به مدینه باز گردید و مراسم عمره را به سال دیگر موکول کنید و مسلمانان می توانند مانند تمام طوائف عرب در مراسم حج شرکت کنند مشروط بر اینکه سه روز بیشتر در مکه نمانند و سلاحی همراه نداشته باشند . این مذاکرات سبب شد که قرارداد صلحی بین آنان بسته شود و " سهیل " با وسواس خاصی بر شرایط و خصوصیات این پیمان تاکید می کرد . قرار شد این پیمان در دو نسخه نوشته و به امضا طرفین برسد .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 10:54  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
سایه درخت و طلیعه صلح

بر اثر تاخیر نماینده پیامبر ، اضطراب و هیجان عجیبی در میان مسلمانان پدید آمد وقتی خبر قتل " عثمان " انتشار یافت ، این بار مسلمانان آماده انتقام شدند . پیامبر برای تحکیم اراده و تحریک احساسات پاک آنها رو به مسلمانان کرد و چنین گفت : " از اینجا نمی روم تا کار را یکسره کنم . " در این لحظه که خطر نزدیک بود و مسلمانان بی هیچ سلاح جنگی ، پیامبر تصمیم گرفت که بیعت خود را با مسلمانان تجدید کند . از اینرو زیر سایه درختی نشست ، و تمام یاران او دست وی را به عنوان بیعت و پیمان وفاداری فشردند و سوگند یاد کردند که تا آخرین نفس از حریم اسلام دفاع کنند . ( این رویداد همان پیمان " رضوان " است که در قرآن /سوره فتح/18 آمده است . )
برای مسلمانان دو راه بیشتر نمانده بود ، یا قریش به آنان راه می دهد تا زیارت کنند و یا مانع می شود ، پس باید جنگید . پیامبر در همین فکر بود که قیافه " عثمان " از دور نمایان شد و این طلیعه صلح بود که پیامبر خواستار آن بود . " عثمان " گفت که مشکل قریش در سوگندی است که یاد کرده ، و نماینده قریش در پیدا کردن این مشکل با شما سخن خواهد گفت ......

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 10:54  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
سوگند ابلهانه

بار دیگر پیامبر گرامی از صلح و مسالمت نومید نگشته و چون واقعا می خواست مشکل را از راه مذاکره حل کند ، تصمیم گرفت ، فردی را که دست او به خون قریش آلوده نشده باشد ، به عنوان نماینده ، بفرستد . پس فکر در این باره به سمت " عمر " فرزند خطاب منتهی شد ، زیرا او تا آنروز حتی قطره ای از خون مشرکان را نریخته بود . " عمر " از پذیرفتن این ماموریت پوزش طلبید و گفت : من از قریش بر جانم می ترسم و از فامیل من کسی در مکه نیست که از من حمایت کند . ولی من شخص دیگری را معرفی می کنم که انجام این ماموریت در خور قدرت اوست . او " عثمان بن عفان " امویست که با ابوسفیان خویشاوندی نزدیک دارد و می تواند پیغام شما را به سران قریش برساند .
" عثمان " رهسپار مکه شد . وی در نیمه راه با " ابان بن سعید " برخورد نمود و در پناه او وارد مکه شد . " ابان " تعهد نمود که کسی متعرض او نشود تا پیام پیامبر را برساند ، ولی قریش در پاسخ پیام پیامبر چنین گفتند : ما سوگند یاد کرده ایم نگذاریم " محمد " با زور وارد مکه شود و با این سوگند دیگر راه برای مذاکره به منظور ورود مسلمانان به مکه بسته است .
سپس به عثمان اجازه دادند تا کعبه را طواف کند ، ولی او به پاس احترام پیامبر ، از طواف خانه خدا امتناع ورزید . قریش مانع بازگشت " عثمان " شد ، شاید می خواستند در این فاصله راه حلی بیابند .......

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 10:51  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
ترس از اتهام

تمامی این تماسها ، به نتیجه نرسید . پس ، جا دارد که رسول خدا تصور کند که نمایندگان نتوانستند و یا اینکه ، نخواسته اند حقیقت را به گوش بزرگان قریش برسانند و ترس از اتهام مانع صراحت بیان آنان شده است . از این رو پیامبر تصمیم گرفت خود نماینده ای به سوی قریش بفرستد تا هدف ایشان را که چیزی جز زیارت خانه خدا نبود را تشریح کند . مرد زبردستی از قبیله خزاعه " خراش بن امیه " انتخاب شد ، پیامبر شتری در اختیار وی گذارد . او خود را به دسته های قریش رساند و ماموریت خود را انجام داد ، ولی بر خلاف انتظار و رسوم ملل جهان که سفیر از هر نظر مصونیت دارد ، شتر وی را پی کردند و نزدیک بود او را بکشند که با وساطت تیرانداز عرب نجات یافت . با این کار روشن شد قریش در صدد جنگ است نه صلح و صفا .
بعد از آن قریش با اجرای نقشه ای ، پنجاه نفر از سربازان کا آزموده خود را در اطراف منطقه سربازان اسلام ، به گردش درآورد و بنا بود تا آنجا که می شود ، دست به غارت اموال آنها بزند و تنی چند را اسیر کند . ولی این نقشه نقش بر آب شد ، نه تنها کاری نتوانستند انجام دهند ، بلکه همگی دستگیر شدند . با اینکه آنها به مسلمانان تیر و سنگ پرتاب کرده بودند ، ولی پیامبر فرمود : " همه آنان را آزاد کنید " . و بار دیگر روح صلح جوئی خود را ثابت کرد و تفهیم کردکه هرگز فکر نبرد در سر ندارد .......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 15:21  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی
حتی قطره آبی

بالاخره برای بار چهارم " عروه بن مسعود ثقفی " را که به عقل و درایت و خیرخواهی او اعتماد داشتند به حضور پیامبر فرستادند . ایشان در آغاز کار نماینده قریش را نمی پذیرفت ، زیرا می دید با دیگر نمایندگان چه کردند . ولی اطمینان یافتن از مقام وی در نزد قریش و اینکه قریش ، او را به خیانت متهم نمی کنند باعث شد به حضور پیامبر برسد . او چنین گفت : ای " محمد " دسته های مختلفی را گرد خویش آورده ای ، اکنون تصمیم گرفته ای به زادگاه خود حمله کنی ، ولی قریش با تمام قدرت از پیشروی تو ممانعت خواهند کرد و نخواند گذاشت تو وارد مکه شوی . اما من از آن می ترسم که این دسته ها تو را رها کنند و از گرد تو پراکنده شوند . در این هنگام " ابوبکر " بالای سر پیامبر ایستاده بود و گفت : اشتباه می کنی هرگز یاران پیامبر دست از او نخواهند کشید . " عروه " مانند یک دیپلمات ورزیده که هدفش تضعیف روحیه پیامبر و یارانش بود ، سخن می راند و برای تحقیر پیامبر ، در هنگام سخن گفتن ، دست به ریش ایشان می برد . " مغیره بن شعبه " مرتب روی دست او می زد و متذکر می شد که ادب و احترام را در نظر بگیر و به ساحت پیامبر جسارت مکن . " عروه بن مسعود " از رسول خدا پرسید ، این کیست ؟ ( گویا چهره های یاران پیامبر پوشیده بود ) پیامبر فرمود : " این برادرزاده تو " مغیره " فرزند " شعبه " است . " عروه " ناراحت شده و داد سخن داد و گذشته های قبل از اسلام را به یاد او آورد که من برای تو چنین و چنان کردم و ...  . پیامبر سخن وی را قطع کرد و هدف خود را باز گفت و برای اینکه پاسخ دندان شکنی به او داده باشد ، برخاست و وضو گرفت ، " عروه " با چشمان خود دید که یاران پیامبر نگذاشتند حتی قطره ای از آب وضوی ایشان بر زمین بریزد . " عروه " آنجا را ترک گفت و خود را به قریش رسانید و اهداف پیامبر را باز گو کرد و گفت : من شاهان بزرگی را دیده ام . قدرتهای بزرگی مانند قدرت کسری ، قیصر روم ، سلطان حبشه را مشاهده کرده ام و موقعیت هیچ کدام را میان قوم خود ، مانند " محمد " ندیده ام ، من با دیدگان خود دیدم که یاران او نگذاشتند حتی قطره آبی از وضوی او بر زمین بریزد و برای تبرک ، آن را تقسیم نمودند . اگر موئی از " محمد " بیافتد فورا آن را برمی دارند !!! سران قریش بار دیگر به فکر فرو رفتند .......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 15:19  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> یک سفر مذهبی و سیاسی