تبليغاتX
خاتم الانبیاء
دژهای آهنین

سه عامل مهم در این پیروزی :
1- نقشه و تاکتیک نظامی
2- کسب اطلاعات و تحصیل اسرار داخلی دشمن
3- جانبازی و فداکاری همه جانبه امیر المومنین
جمله ای از " علی " و پایان ماجرا از این رهگذر : ما در برابر ارتش بزرگ یهود و دژهای آهنین آنها قرار گرفتیم . دلاوران آنها هر روز از دژها بیرون آمده مبارز می طلبیدند و گروهی را می کشتند . در این لحظه ، پیامبر خدا به من دستور داد تا برخیزم و به سوی دژ بروم . من با قهرمانان آنها روبرو شدم ، گروهی را کشته و گروهی را عقب راندم . آنان به دژ پناهنده شدند و در را بستند . من در دژ را کنده و تنها وارد شدم و کسی در برابر من مقاومت نکرد و من در این راه کمکی جز خدا نداشتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 14:29  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
" سپر علی " و درب " خیبر "

... در این گیر و دار ، یک نفر از جنگجویان یهود با ضربه شمشیر که بر سپر " علی " زد ، آنرا از دست " علی " بر زمین انداخت . " علی " فورا متوجه در دژ گردید و آن را از جای خود کند و تا پایان کارزار به جای سپر بکار برد . پس از آنکه آنرا بر زمین نهاد ، هشت مرد نیرومند از سپاه اسلام نتوانستند آنرا از این رو به آن رو کنند . نتیجه این مبارزه باز شدن در دژ ، در مدت کوتاه بود ، که ده روز سپاه پشت آن معطل بود . " علی " سرگذشت درب خیبر را چنین نقل می کند : من در خیبر را کنده به جای سپر بکار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل به روی خندقی که یهودیان کنده بودند قرار دادم ، سپس آنرا میان خندق پرتاب کردم ، مردی پرسید : آیا سنگینی آنرا حس نمودی ؟ گفتم به همان اندازه ای که از سنگینی سپر خود احساس می کردم . " علی " در جایی دیگر فرمود : من هرگز آن را با نیروی بشری از جای نکندم ، بلکه در پرتو نیروی خداداد و با ایمانی راسخ به روز باز پسین این کار را انجام دادم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 14:23  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
" ذوالفقار " علی

هنگامی که مامور به گشودن دژهای " وطیح و سلالم " شد ، زره محکمی بر تن کرد و شمشیر خود را " ذوالفقار " را حمایل نموده ، هروله کنان و با شهامت خاصی که شایسته قهرمانان ویژه میدانهای جنگی است بسوی حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود ، در نزدیکی خیبر بر زمین نصب کرد . در این لحظه درب خیبر باز گردید و دلاوران یهود که نخست آنان برادر " مرحب " ، " حارث بود جلو آمد . هیبت نعره او چنان مهیب بود که بی اختیار سربازانی که پشت سر علی بودند را به عقب راند ولی " علی " مانند کوه بر جای ماند و لحظه ای بعد جسد " حارث " بر زمین افتاد و جان سپرد .
مرگ برادر بر " مرحب " سخت آمد و برای گرفتن انتقام ، در حالی که غرق سلاح بود و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بودند بر سر داشت و کلاهخود را روی آن گذارده بود ، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز خواند ...
" علی " نیز رجز خواند که مادرم مرا " حیدر " خوانده ، من مرد دلاور و شیر بیشه هایم ،...
بعد از آن پیکار شروع شد و صدای ضربات شمشیر و نیزه دو قهرمان ، وحشت عجیبی بر دل ناظران انداخته بود که ناگهان با ضربه ای که " علی " بر فرق سر " مرحب " فرود آورد سپر و کلاهخود و سنگ و سر را تا دندان دو نیم کرد ، با این منظره ، برخی دلاوران یهود که پشت سر مرحب بودند پا به فرار گذارده و عده ای هم جنگیدند و کشته شدند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 14:19  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
سکوت پر انتظار

سیاهی شب همه جا را فرا گرفت . سربازان اسلام به خوابگاه خود رفتند . نگهبانان در مواضع مرتفع خود مراقب اوضاع بودند . آفتاب با طلوع خود سینه افق را شکافت و خورشید با اشعه طلائی خود دشت و دمن را روشن ساخت . سرداران گرد پیامبر آمده و دو سردار شکست خورده ، با گردنهای کشیده متوجه دستور پیامبر شده و می خواستند هر چه زودتر بفهمند این پرچم پر افتخار به دست چه کسی داده خواهد شد .
سکوت پر انتظار ، با جمله : " علی کجاست ؟! " در هم شکست ، در جواب گفتند او دچار درد چشم است و درگوشه ای استراحت نموده است . فرمود : " او را بیاورید . " او را سوار بر شتری آوردند ، پیامبر دستی بر دیدگان وی کشید و در حق او دعا نمود . این عمل مانند دم مسیحائی ، آنچنان اثر نیک در دیدگان علی گذارد که سردار نامی تا آخر عمر به درد چشم مبتلا نگردید . پیامبر به علی دستور پیش روی داد و فرمود ، قبل از آن نمایندگانی را برای دعوت سران دژ بفرست ، اگر نپذیرفتند آنها را به وظایف خویش تحت لوای اسلام آشنا ساز که باید خلع سلاح شوند و با پرداخت جزیه در سایه حکومت اسلام آزادانه زندگی کنند و اگر به هیچ یک تن ندادند با آنها بجنگ .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 14:14  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
انتظار و اضطراب

پس از فتح قلعه های مذبور ، سپاه اسلام به طرف " وطیح " و " سلالم " یورش بردند ، ولی با مقاومت سر سختانه یهود مواجه شدند و بیش از ده روز با جنگاوران یهود دست و پنجه نرم کردند که بی نتیجه بود " ابی بکر " با سپاهی مامور فتح گردید و با پرچم سفید تا لب دژ آمد ولی پس از مدتی بی نتیجه باز گشت ، فرمانده و سپاه هر یک گناه را به گردن آن دیگری می انداخت . " عمر " روز دیگر مامور شد ، او نیز داستان دوست خود را تکرار نمود و پس از بازگشت با توصیف دلاوری و شجاعت فوق العاده " مرحب " رئیس دژ یاران اسلام را مرعوب می ساخت . پیامبر از این وضع ناراحت شد ، در این زمان افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد و جمله ارزنده تاریخی فوق را فرمود : " این پرچم را فردا به دست کسی می دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست می دارند و خداوند این دژ را به دست او می گشاید . او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه فرار نمی کند . "
این ندا ، غریوی از شادی توام با دلهره و اضطراب در میان ارتش و سرداران برانگیخت ، هر فردی آرزو می کرد که این مدال بزرگ نظامی نصیب وی گردد و قرعه به نام او افتد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 14:6  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
محمد " امین "

سپاه اسلام در مضیقه عجیبی از نظر مواد غذایی قرار گرفته بود به طوری که گاه مجبور به خوردن گوشت حیواناتی که خوردنشان مکروه بود ، می شدند و هنوز دژی که در آن مواد غذایی ذخیره شده بود محاصره نشده بود و گرسنگی بر مسلمانان مستولی شده بود که چوپان سیاهی که گله دار یهودیان بود به لشکر اسلام پیوست و از پیامبر خواست تا حقیقت اسلام را برایش بازگوید و در همان جلسه بر اثر سخنان نافذ پیامبر ایمان آورد و گفت : این گوسفندان در دست من امانتند و اکنون که ارتباط من با صاحبان این گله قطع شده تکلیف چیست ؟!
پیامبر در برابر دیدگان صدها سرباز گرسنه فرمود : " در آئین ما خیانت به امانت یکی از بزرگترین جرمهاست . بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببری و همه را به صاحبانش برسانی . " او این کار را کرد و بلافاصله در جنگ شرکت نمود و در راه اسلام شربت شهادت نوشید .
آری ، پیامبر نه تنها در دوران جوانی لقب " امین " گرفته بود بلکه در تمام حالات امین و درستکار بود . در تمام اوقات رفت و آمد گله ها آزاد بود و یک نفر از مسلمانان در فکر ربودن گوسفندان دشمن نبود . تنها در یک مورد اضطراری که گرسنگی بر همه غلبه نمود دستور داده شد که فقط دو راس از گوسفندان را از گله گرفته و ذبح نمایند و بقیه را رها کنند . پیامبر در مقابل گرسنگی یارانش دست به دعا برمی داشت که بار الها دژی که مرکز غذا است را به روی سربازان بگشا و هرگزاجازه نمی داد بدون فتح و پیروزی به اموال مردم دستبرد زنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 13:52  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
حضور مشروع زنان

 باپیشنهاد " حباب بن منذر " ارتش اسلام که تا آن زمان در تیر رس دشمن قرار داشت به نقطه ای در پشت درختان نخل منتقل شد و ستاد لشکر در آنجا مستقر شده و هر روز افسران و پیامبر از آنجا به سوی دژها می آمدند و شبانگاه به ستاد ارتش بازمی گشتند . دژها یک به یک محاصره می شد و ارتباط دژهای محاصره شده با دیگر دژها قطع می شد ، گاه دژها از زیرزمین به هم مرتبط بود و گاه دلاوران سرسخت از دژها دفاع می کردند که در این دو صورت محاصره به طول می انجامید . نخستین دژی که پس از رنج فراوان به دست ارتش اسلام افتاد و در آن یکی از سرداران بزرگ اسلام به نام " محمود بن مسلمه انصاری " با  سنگ بزرگی که از بالا پرتاب شده بود ، کشته شد ، دژ " ناعم " بود که پنجاه تن از سربازان اسلام در آن زخمی شدند . زنان نیز به عنوان مددکاران و پرستاران مجروحان جنگی ، با اجازه پیامبر در اردوگاه حضور داشتند و در کارهایی که برای زنان مشروع بود ، مانند پانسمان زخم و سائر خدمات از خود فداکاری و جانبازی عجیبی نشان می دادند .
پس از آن لشکر اسلام متوجه دژ " قموص " شدند و آن نیز با دلاوری سربازان اسلام گشوده شد که موجب رعب و وحشت یهودیان گردید و قوای اسلام با این پیروزی جان تازه ای گرفت .
" صفیه " دختر " حی بن اخطب " اسیر شد و بعدها در ردیف همسران پیامبر قرار گرفت . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 13:10  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
مقاومت تا ...

پس شبانه تمام راهها و نقاط حساس توسط سربازان اسلام ، خیلی سریع و مخفیانه اشغال گردید . صبحگاهان که کشاورزان با لوازم کشاورزی از قلعه بیرون رفتند با محاصره مردان دلیر اسلام روبرو شده و نتوانستند قدمی فراتر بگذارند ، پس بی اختیار پا به فرار گذاشته و فریاد زدند " محمد " با سربازانش اینجاست . فورا درهای دژ بسته شد و شورای جنگ به شور نشست . پیامبر هم از این فرست برای تقویت روحیه سربازان اسلام استفاده کرده و فرمود : " ویران باد خیبر ! وقتی بر قومی فرود آئیم چه قدر بد است روزگار بیم داده شدگان " .
تصمیم شورای دژ بر این شد که زنان و کودکان را در دژهای دیگر جای داده و دلیران سپاه از بلندی دژ دفاع کنند و قهرمانان هر دژ در مواقع خاصی در بیرون دژ با سپاه اسلام بجنگند . که این نقشه تا آخر نبرد ادامه داشت . بطوریکه توانستند ، یک ماه به مقاومت در برابر ارتش نیرومند اسلام مقاومت کنند و گاه برای تسخیر یک دژ ده روز تلاش لازم بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 18:9  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
فرمان نهائی

...با این انگیزه پیامبر فرمان داد تا کسانی که در صلح " حدیبیه " حضور داشتند در این نبرد می توانند شرکت کنند و غیر آن به عنوان داوطلب شرکت کرده و از غنائم سهمی نمی برند ( چرا که فکر پیامبر از ناحیه قریش که با بستن پیمان حدیبیه ، دیگر دست کمک به سوی یهود در این نبرد ، دراز نخواهند کرد آسوده بود . ) وی " غیله لیثی " را جانشین خود در مدینه قرار داد و پرچم سفیدی را به دست علی (ع) دادو فرمان حرکت داد .
دژهای هفت گانه هر یک نامی داشتند : " ناعم ، قموص ، کتیبه ، نسطاه ، شق ، وطیح ، سلالم " که برای حفاظت و کنترل در کنار هر دژ ، برج مراقبت ساخته شده بود تا نگهبانان جریان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند و ساکنان آن بر بیرون قلعه کاملا مسلط بوده و با منجنیق و ... می توانستند دشمن را سنگباران کنند . این دژها آنقدر محکم و آهنین بود که سوراخ کردن آن غیر ممکن بود . این دژها برای دوهزار جنگاور یهود سنگرهای محکمی بود . پس باید فکری کرد ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 18:8  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین
وادی خیبر

قبلا خواندیم که یهودیانی که در مدینه و اطراف آن بسر می بردند از دشمنان خطر ناک اسلام بشمار می رفتند که بیش از قریش عداوت مسلمانان را به دل داشتند که در نهایت به سرنوشت شومی دچار شدند . یهود قبل از بعثت پیامبر " وادی خیبر " را که جلگه حاصلخیزی بود ، برای سکونت و حفاظت خود برگزیده بود و در آن دژهای هفت گانه مستحکمی ساخته بود و ساکنان آن در امور زراعت و جمع ثروت و تهیه سلاح و طرز دفاع ، مهارت کاملی پیدا کرده بودند و آمار آنان بیش از بیست هزار نفر بود که در میانشان مردان دلیر و جنگاور فراوان بود . جرم بزرگ آنان ، تشویق قبائل عرب بر کوباندن حکومت اسلام بود که شرح کامل آن قبلا از این رهگذر گذشت .
به دلیل ناجوانمردی یهود که بیم آن می رفت که بار دیگر بت پرستان عرب را بر ضد اسلام بشوراند و جنگ " احزاب " بار دیگر تکرار شود و دلیل دیگر اینکه با دعوت پیامبر توسط مکاتبه با ملوک و سلاطین و روساء جهان ، هیچ بعید نبود که ملت یهود آلت دست " کسری " و " قیصر " شود و با کمک هم ، برای گرفتن انتقام ، کمر ببندند و نهضت اسلامی را در نطفه خفه سازند و یا خود ، امپراتوران را بر ضد اسلام شورانده همانطور که مشرکان را بر ضد اسلام جوان شورانیدند ، خصوصا که ملت یهود در جنگهای ایران و روم با یکی از دو امپراتور همکاری داشت . از این رو پیامبر لازم دید هرچه زودتر این آتش خطر را برای ابد خاموش کند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 18:7  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> کانون خطر یا دژ آهنین