
در اواخر سال هشتم هجرت ، پیامبر بزرگترین دختر خود" زینب "را که بر اثر آزار و اذیت همسرش رنج فراوان دیده بود ، از دست داد .(وی پس از بعثت پدرش، بلافاصله اسلام آورده بود ولی همسرش"ابوالعاص"که پسر خاله اش بود، همچنان در شرک بسر می برد)"ابوالعاص"در جنگ بدر اسیر شد و شرط آزادی او آزادی و بازگشت"زینب"دختر پیامبر به مدینه بود . ولی در مسیر مدینه ، ماموری از سران قریش کجاوه زینب را شکست و او هم از وحشت "حمل" خود را سقط نمود و با بدنی رنجور خود را به مدینه رساند و تا آخر عمر بیمار و رنجور زندگی کرد و بدرود حیات گفت .
ولی در اواخر همان سال پیامبر از"ماریه"دارای فرزند پسری شد و نامش را"ابراهیم"گذارد و هدیه گرانبهائی به"سالمه"قابله او داد و روز هفتم گوسفندی را عقیقه کرد و هم وزن موی سر نوزاد نقره در راه خدا انفاق نمود.

عمل صالحی که نهال آن شصت سال پیش در سرزمین" بنی سعد "، بدست شیرزن عرب " حلیمه سعدیه "غرس شده بود پس از این مدت طولانی بارور شد و ثمر داد . پیامبر که در کودکی مدت پنج سال نزد شیر زنان عرب و دایه اش" حلیمه "پرورش یافته بود ، اکنون با در خواست آزادی اسراء جنگ" حنین "، روبرو شد که در میان آنان ، عمه ها و خاله ها و خواهران رضائی پیامبر بودند،(این درخواست با واسطه گری 14 تن از سران قبیله"هوازن"که اسلام آورده بودند و در راس آن عموی رضائی وی قرار داشت صورت گرفت) پیامبر در هنگام ظهر پس از ادای نماز ، اعلام کرد که تمامی سهم خود و فرزندان عبدالمطلب را از اسرا ، بخشیدم ، دیگران هم بجز یک پیرزن و تعدادی انگشت شمار،با پیامبر همراهی نموده و اسرا را آزاد کردند . پیامبر هم به آن چند نفر فرمود : "اگر شماها اسیران خود را بدهید در اولین جنگ در مقابل هر اسیر شش اسیر به شما خواهم داد".پس تمامی اسرا بازگردانده شدند . این عمل باعث شد مهر اسلام در دل اسیران نفوذ کرده همگی اسلام بیاورند . پیامبر در این میان از خواهر رضائی خود" شیماء "و خانواده اش دلجوئی نمود و پس از آن رسول خدا فرصت را غنیمت شمرد و با پیشنهادی به " مالک " که مرد سرسخت قبیله و آتش افروز جنگ"حنین و طائف"بود ، وی را به اسلام دعوت کرد.(در آن قول آزادی کسان وی و بخشیدن صد شتر به او را داد)
او نیز با دیدن وضع موجود" ثقیف "و شکست او در آینده ای نزدیک،تصمیم به فرار مخفیانه گرفت و دژ"طائف"را ترک کرد و اسلام آورد وپیامبر هم در مقابل به وعده خود جامه عمل پوشانده و او را سرپرست قبیله های " نصر و ثماله و سلمه " نمود .
پیامبر در این نبرد تمام شیوه های نظامی از مادی و معنوی را بکار برد ، ولی بنا به دلایل فوق ادامه نبرد جایز نبود :
1- تجربه نشان داد فتح اینگونه دژها به صبر بیشتری نیاز دارد و شرایط فصلی و امکانات ارتش اسلام اجازه توقف بیش از این را در منطقه نمی داد .
2- بدلیل از بین رفتن 13 نفر از مسلمانان در مدت محاصره و همچنین کشته شدن گروهی در حمله مکارانه" حنین "خستگی بر سپاه مستولی شده بود .
3- ماه ذی القعده کم کم فرا می رسید که در آن جنگیدن از نظر ملت عرب و اسلام ، حرام بود و برای حفظ این سنت لازم بود محاصره برچیده شود .
4- از همه اینها گذشته ، مراسم" حج "نزدیک بود و نظارت بر اعمال و مراسم آن در آن سال بر عهده مسلمانان بود که پیش از آن این مراسم را مشرکین رهبری می کردند .
موسم" حج "بهترین فصل برای تبلیغ اسلام و معرفی حقانیت آئین اسلام بود و پیامبر باید از آن نهایت استفاده را برده و فکر خود را متوجه مسائلی به مراتب مهمتر از فتح دژی دور افتاده ، بکند.
... از آنجا که قبیله " ثقیف " مالدار و پولدار بودند و غلامان و کنیزان زیادی داشتند ، پیامبر برای ایجاد اختلاف میان آنان و کسب اطلاع از داخل دژ ، دستور داد تا اعلام کنند هر برده ای که از دژ خارج شده و به ارتش اسلام پناه آورد ، آزاد خواهد بود . با این کار حدود بیست نفر از بردگان با مهارت از دژ گریخته و به مسلمانان پیوستند و مسلمانان از این طریق متوجه شدند که افراد دژ ، به هیچ وجه تسلیم نخواهند شد و تا یک سال آینده از نظر آب و غذا در مضیقه نخواهند بود .

...افسران اسلام نزدیک بیست روز ، برجها و داخل دژ را سنگباران کردند . سربازان اسلام با استفاده از " ارابه جنگی " که از چوب ساخته شده بود و برای در امان ماندن از تیرهای دشمن بود ، به کنار دیوار رفته و مشغول سوراخ کردن دیوار شدند ، ولی با سوزاندن سقف ارابه به دست دشمن این کار ادامه نیافت . در این زمان ضربه های روانی و اقتصادی به دشمن،می توانست به کمک ارتش اسلام بیاید ، پس پیامبر که از وابستگی دشمن به نخلها و تاکستانهایش مطلع بود (" طائف " به حاصلخیزی در میان حجاز معروف بود و مردمش بسیار به آن وابسته بودند)، برای تهدید به پناهندگان دژ اعلام کرد ، اگر به مقاومت ادامه دهند ، باغهای آنها را نابود خواهد کرد ، دشمن که باور نکرد کسی چون پیامبر که مهربان و رئوف بود ، چنین کاری بکند ، پس به تهدید ، اعتنا نکرد . ناگهان دید که دستور انهدام و بریدن نخلها آغاز گردید و در این موقع التماس و فریاد دشمن بلند شد و از پیامبر خواستند که به احترام قرابت و خویشی که میان آنان و آن حضرت وجود دارد از این کار صرف نظر کند و پیامبر با همه اینکه از این آتش افروزان جنگ بسیار صدمه دیده بود ، بار دیگر عطوفت خود را به دشمن نشان داد و دستور توقف کار را داد ...

پس از پیروزی در جنگ " حنین " پیامبر به " ابو عامر اشعری و ابو موسی اشعری "دستور داد تا فراریان را که به " اوطاس " پناهنده شده بودند تعقیب نمایند . فرمانده ی نخست ، جان خود را در این نبرد از دست داد و دومی با پیروزی کامل دشمن را پراکنده ساخت . و پیامبر با باقیمانده سپاه عازم"طائف" گردید . در این مسیر ، برای از بین بردن نقطه اتکا و پناهگاه آتش افروزان جنگ "حنین" ، دژ مالک را با خاک یکسان نمود . ستونهای سپاه اسلام در اطراف شهر اردو زدند ، دژ "طائف" بسیار مرتفع بود و برجهای مراقب آن بر خارج مسلط بودند . محاصره دژ هنوز کامل نشده بود که دشمن با تیراندازی از پیشروی سربازان اسلام جلوگیری کرد و گروهی در همان ابتدا کشته شدند . سپاه کمی عقب تر در نقطه ای که از تیررس دشمن دورتر بود ، قرار گرفت . سلمان که در جنگ خندق با تدبیر خود به کمک سپاه اسلام آمده بود ، اکنون پیشنهاد داد تا با نصب منجنیق ، دژ دشمن را سنگباران کنند ...





