
پیامبر در طول بیماری خود گاه و بیگاه، به مسجد می رفت و با مردم نماز می گزارد و برخی موضوعات را متذکر می شد. روزی که به سختی و باکمک علی"ع" وارد مسجد شد، بر منبر رفت و فرمود:"مردم وقت آن رسیده که من از میان شما غائب گردم. اگر به کسی وعده ای داده ام، آماده ام انجام دهم وهر کس طلبی از من دارد، بگویدتا بپردازم". در این موقع مردی برخاست و عرض کرد چندی قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغی به من کمک کنید. پیامبر فورا به "فضل" دستور داد تا مبلغ مورد نظر را بپردازد. سپس در روز جمعه، سه روز پیش از وفات خود بار دیگر به مسجد رفت و در طی سخنان خود فرمود:"هر کس حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند، زیرا قصاص دراین جهان آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است".
در این موقع"سواده بن قیس" برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد"طائف"در حالی که بر شتر سوار بودید، تازیانه خود را بلند کردید که بر مرکب خود بزنید، اتفاقا ضربه بر شکم من اصابت کرد، من اکنون آماده گرفتن قصاصم. پیامبر دستور داد تا همان تازیانه را آوردند و پیراهن خود را بالا زد، تا"سواده"قصاص کند. یاران پیامبر با دلی غمگین و ناله هائی جانگداز منتظر بودند تا ببینند، سر انجام ماجرا چه خواهد شد؟! ناگهان دیدند،"سواده" بی اختیار سینه و شکم پیامبر را می بوسد. پیامبر در حق او دعا کرد و فرمود:"خدایا از سواده بگذر همانطور که او از پیامبر گذشت".

مخالفت علنی برخی صحابه، می رفت تا با کمی، پافشاری از سوی پیامبر،( برای نوشتن نامه آنهم در موقعیتی که ایشان از درد و بیماری ضعیف شده بودند) نسبت به ایشان، به اسائه ادب اصرار ورزیده و حال پیامبر را در این زمان حساس، بحرانی تر نمایند، پس پیامبر که از نامه منصرف شد، مقصود خود را به شکلی دیگر ابلاغ کرد. وی در حال رنج و بیماری و با تحمل درد توانفرسا، با کمک علی"ع"خود را پای منبر رسانید و در حالی که اشک بر دیدگان مردم حلقه زده بود تا فرمایشات گرانقدر وی را بشنوند، سکوت مجلس را شکست و فرمود:"من بین شما دو چیز گرانبها را باقی می گذارم"، در این لحظه مردی پرسید آن دو چیز چیست؟ چهره پیامبر برافروخته شد و فرمود:"من خودم شرح می دهم و جای پرسش نیست. و افزود: یکی، قرآن و دیگری همان عترت من است". در جائی نقل شده که پیامبر در یکی از روزهای بیماری خود حدیث"ثقلین"را متذکر شده، سپس دست علی"ع" را گرفته و بالا برد و فرمود:"علی با قرآن است و قرآن با علی همراه است، هرگز میان این دو تا روز رستاخیز جدائی نیست .
پیامبر که در تب شدید می سوخت، اکنون با مشاهده حرکات سری و زننده بعضی افراد،از فتنه آنها آگاه گردید و با همان حال به سوی مسجد رفته و رو به مردم کرد و فرمود:"ای مردم آتش فتنه برافروخته شده و فتنه مانند پاره های شب تاریک، روی آورده و شما هیچ دستاویزی بر ضد من ندارید. من حلال نکردم مگر آنچه را قرآن حلال نموده و تحریم ننمودم، مگر آنچه را که قرآن، آنرا تحریم نموده است.
پیامبر که از آمد و شد و فعالیتهایی در خارج از خانه خود آگاه شده بود، اکنون برای پیشگیری از انحراف مسئله خلافت از محور خود و جلوگیری از اختلاف و دو دستگی، تصمیم گرفت که موقعیت خلافت علی"ع"و اهل بیت خود را به طور کتبی تحکیم کرده، سندی زنده پیرامون موضوع خلافت به یادگار بگذارد . ازاین جهت روزی که صحابه برای عیادت آمده بودند، پیامبر کمی سر به زیر انداخت و فکر کرد و سپس رو به آنان فرمود:"کاغذ و دواتی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم! که پس از آن گمراه نشوید". در این لحظه خلیفه دوم"عمر" سکوت مجلس را شکست و گفت:بیماری بر پیامبر غلبه کرده، قرآن پیش شما است، کتاب آسمانی ما را کافی است . این سخن مورد بحث قرار گرفت و پیامبر از این سخنان جسارت آمیز ناراحت شد و گفت، برخیزید و خانه را ترک کنید.
این که اختلاف و مجادله گروهی از صحابه، مانع از نوشتن نامه شد، بزرگترین مصیبت برای اسلام بود. نامه ای که پیامبر می خواست بنویسد، با کلمه گمراه نشوید همراه بود و این دقیقا در حدیث "ثقلین" آمده که علت پیروی از کتاب و اهل بیت خود را برای این متذکر شده که:"پس از من گمراه نشوید" و هدف پیامبر جز تحکیم وصایت و خلافت "امیرالمومنین"نبود.

پس از غزوه"تبوک"،حوادث دیگری مانند:سرگذشت مسجد"ضرار"و اتفاقاتی در"ثقیف" که منجر به شکست بتها در"طائف"شد و...که در سال نهم اتفاق افتاد و نیز،به سوگ نشستن پیامبر به خاطر فوت فرزندش"ابراهیم" و "مباهله" که میان مسلمانان و مسیحیان، برای زندگی آنها زیر سایه اسلام صورت گرفت و... که در سال دهم اتفاق افتاد. و همچنین "حجه الوداع"و تعیین جانشین که به دلیل مناسبت عید قربان و عید غدیر، در سال دهم هجرت، از این رهگذر گذشت.
(و اکنون)، سال یازدهم هجرت، آخرین روزهای زندگی پیامبر از فصول بسیار حساس و دقیق تاریخ اسلام است و مسلمانان در آن روزها،ساعات درد ناکی را سپری می کردند. پیامبر که از اهداف برخی از صحابه و شرکت نکردن آنان در سپاه "اسامه" خبر داشت، برای خنثی نمودن فعالیت آنان اصرار کرد که تمام سران صحابه در سپاه "اسامه" شرکت کنند و هر چه زودتر مدینه را به قصد رومیان ترک گویند . ولی بازیگران صحنه سیاست، برای اجرای نقشه های خود به عللی از شرکت در سپاه "اسامه" عذر خواسته و حتی سپاه را از حرکت باز داشتند، تا روزی که پیامبر در گذشت و هنوز 16 روز از حرکت سپاه نگذشته بود که خبر فوت پیامبر به گوش سپاه رسید و آنان به مدینه بازگشتند و پیامبر که می خواست در آخرین روزهای عمرش، مدینه را از لوث وجود رجال سیاسی و مزاحم پاک کند تا نتوانند بر ضد جانشین بلافصل وی، دست به تحریکات بزنند، موفق به این کار نشد .
آنان نه تنها مدینه راترک نگفتند بلکه جلو هر نوع فعالیتی را که مربوط به تحکیم موقعیت علی"ع"وصی بلافصل وی بود ، را گرفتند...





