تبليغاتX
خاتم الانبیاء
رازی با دختر عزیزش

در تمام روزهائی که پدر بستری بود"فاطمه" در کنار پیامبر نشسته و لحظه ای از او دور نمی شد. ناگاه پدر به دخترخوب خود، اشاره نمود تا با او سخن بگوید، دختر عزیز او، قدری خم شد و سر را نزدیک آورد. آنگاه آهسته با او سخن گفت به شکلی که دیگران نشنیدند، دختر مهربان، سخت گریست.                 بار دیگر پیامبر در گوش او آهسته سخن گفت، این بار دختر با وفایش، با چهره ای باز و قیافه ای خندان و لبان متبسم، سر از بالین پدر برداشت. اطرافیان دلیل این دو گانگی را از وی خواستند ولی او گفت:من هرگز راز رسول خدا را فاش نمی کنم.
پس از در گذشت پیامبر و گذشت چندی، "فاطمه" با اصرار"عایشه"روبرو شد و او را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستین بار مرا از مرگ خود مطلع ساخت و اظهار کردکه من از این بیماری بهبودی نمی یابم. و این موجب ناراحتی من شد، ولی بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسی هستی که از اهل بیت من، به من ملحق می شوی. این خبر به من سرور و شادی بخشید و فهمیدم اندکی بعد به پدرم ملحق می شوم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 17:9  توسط یاسر خواهانی | 
موضوع >> سال یازدهم هجرت و فروغی ابدی